پردیس دریای پارس

 

۲۱ تیرماه سال ۸۹۷۷ خورشیدی برابر با ۲۴۹۷ ترسایی - «فرشهر» اَباختر «ایرانوند» 

همه چیز روی اَباختر «ایرانوند» ساختگی بود. از هوایش بگیر تا دریایش هرچند که بسیاری خواستار زندگی در اباختران دیگر ایرانسپهر بودند شمار گسترده ای نیز خود را با ویژگیهای فراگرد زیستی ایرانوند سازگار نموده بودند. از آن میان دو تن بنامهای «فرنوش سیمین» و «پیمان آفتاب» هستند. آنها کارشان در زمینه آفرینشهای فرادانش پنداشتی است و سال گذشته پاداش سترگی برای گزینش پژوهش پیگیرشان پیرامون کوده درآیشهای آیندنما و فرادانش پنداشتی از سرکشور ایران «دادار پاینده» دریافت داشتند. آنروز گرچه هردویشان دلتنگند. فرنوش زاده فرشهر اباختر ایرانوند است و پیمان زاده خرمشهر اباختر ایرانزمین. آنروز، سخنم ۲۱ تیرماه ۸۹۷۷ خورشیدی است، پیمان از دریای پارس میگوید، از تنگه هرمز، از آبخوستهای ایرانی، از «بهران».

"میدونی فرنوش آرزو داشتم اینک در کرانه های دریای پارس راه میرفتیم، شنا میکردیم، آفتاب میگرفتیم، هیچ جای زمین آب و هوای کرانه های دریای پارس رو نداره، توی نسکهای ایران اومده در هیچ جای زمین آرمانشهر نوین، آیندسان و پیشرفته ای چون آبخوست «کیش» ساخته نشده، میدونی فرنوش شهر من در پنج سده پیش چه رزمنامه ای رو آفرید".

پیمان به ژرفترین اندیشه های خویش فرو رفت. فرنوش آهسته برخاست و با آوایی شیرین بنرمی نم نم باران و بگرمی آفتاب تابان چنین میگوید:

"روزگاری زمین گستره کاروندیهای فرهنگ نیاکان ما بود. از درفش دادگری کاوه رنگین کمان گرفت بدست آرش و از آن تیری رها گشت چو موشک که بیرون شد از زمین و در سپهر آزاد فرامرزهای کیهانهای بیپایان ایران را پیمود. ما را امروز دریاهای پارس بسیاری است در سپهر و تنگه های هرمز بیشماری و آبخوستهای اَباخترین بی اندازه ای. اینهمه را ما بر پایه نیروی پندار، بازوی پُرکار، فرهنگ رخشا و خرد والا بدست آوردیم و در اینراه چون چنین بودیم آفریدگار همیار و پشتیبان ما بود. اکنون بمن بگو آیا دوست داری هم اینک با هم سری به پردیس دریای پارس بزنیم، با اینکه مانندسازی شده و پنداشتی است هرچند برنامه ریزیش دربست نوین هست، همون دریافت رو بهت میده، میگن کاچی بهتر از هیچی، بهرگونه سال آینده که گزینشهای همگانی هست چنانچه «باهَماد مردم» پیروز بشه و سر کار بیاد شاید اونهنگام بتونیم راهی ایرانزمین گردیم و دریای پارس راستین رو از نزدیک دریابیم، ما که دلمون چون دریا بزرگست، میخوای دلمون رو بدریا بزنیم و سوار سپهرپیمایمان شویم و خود رو به دریای کیهانی سپاریم تا سرانجام کشتی کهین دلمون سر از آبهای آسمونی دریای پارس در آره، چی میگی؟"

فرنوش اندکی ایستاد هرچند پاسخی نشنفت. آرام برگشت و چند گام بسوی پیمان برداشت و او را از نزدیک نگریست. پیمان بخواب رفته بود و چه آسوده خفته بود.    

(۳ بامداد ۱۴ اسفندماه ۸۴۷۶)