پندارگویان پیوسته

در سراسر کشور ساختار پشت پرده گسترده و نیرومندی پدید آمده بود که کاروندش روزبروز بیشتر بر سر زبانها میافتاد. این سازمان سایه وار دربرگیرنده گروهی بود که میتوانستند با یکدیگر از راه اندیشه گفتگو کنند بی آنکه سخنی بر زبان رانده باشند. آنها بنام پندارگویان شناخته میگردیدند و تواناییهای گرانباری در بکاربردن مغزشان داشتند. آنها میتوانستند از نزدیک یا دور اندیشه هر کسی را دریابند و از راه مغزی سخن آنکس را بشنوند یا اینکه سخن خود را به مغز دیگری بفرستند. آنچه پندارگویان را از دیگران برجسته تر میساخت نه تنها پیوستگی و یگانگی اندیشه شان بود که بلندپایگیشان در جایگاههای کشوری نیز میبود. برخی میگفتند همین توانایی پندارگویی شان است که در والاترین و سهشمندترین جایگاههای کشوری پاسخوریشان داده است. این پندارگویان شترنگبازان شگرفی نیز بودند. بی هیچ دست شترنگی در اندیشه خویشتن به بازی با یکدیگر میپرداختند و اینجا میتوان پنداشت آنکس که از ایندست سرآمد دیگران بود چه شترنگباز نیرومندی میتوانست باشد. «هوشمند میهن» یکی از این پندارگویان بود. کارهای باورنکردنی از او برمیآمد. دستکم پیرامون وی چنین گفته میشد. هوشمند از دبیرکاران شماره یک سرکشور بود. در پیوستار پندارگویان نیز از جایگاه والایی برخوردار بود. با اینکه هنوز بیست سالش نشده بود از نامزدهای نخست دبیری باهمآد پندارگویان بشمار میرفت. نخست دبیر پندارگویان در آنزمان مرد میانسالی بود بنام «فرزان کیهان» که گفته میشد سردمدار پشتپرده همه کارهای کشورست. پندارگویان گزینش نخست دبیری سازمان را از راه پیوستگی مغزهای خویش با یکدیگر و انباشتن اندیشه هایشان بر هم به انجام میرسانیدند.

چند روزی به مهرگان مانده بود که هوشمند در مغز خود پیامی دریافت کرد:
- درود هوشمند، دوست داری امشب بریم بیرون؟
هوشمند نیروی پندار خود را گرد آورد و پرسید:
- تو کی هستی؟
کمی گذشت و پاسخی دریافت نکرد. سخنی را که در مغز خود شنیده بود بررسی کرد. بگمانش آوای «کاساندان» بود. چگونه میتوانست او باشد!؟ هوشمند اندکی با خود اندیشید. آنگاه همه پندارش را روی هم انباشت و چهره کاساندان را در مغز خود دید. آری خودش بود. خود خودش. کاساندان زیبایی شگفت انگیزی داشت. چشمانی درشت و مژگانی بلند در سیمایی کشیده و سبزه و گیسوانی بسان شب تیره و اندامی باریک و بلند داشت که هر کسی را فریفته و گمگشته میساخت. او یکی از هوشمندترین، خردمندترین، دانشمندترین، هنرمندترین و از اینرو کارآمدترین و توانمندترین کوشندگان پیوستار پندارگویان بود. برخیها میگفتند مانند او در جهان کمتر از شمار انگشتان یک دست میتوان یافت. برخی دیگر باور داشتند کاساندان تافته جدابافته و بیمانندست. توانایی باورنکردنی و شگفت آمیز او در زمینه پیشگویی رویدادهای آینده بود. کاساندان با اینکه تنها هفده سال داشت جایگاهی بس فراتر از نخست دبیری سازمان یا سرکشوری داشت. او یک رهنمای ویژه بود. در سهشمندترین زمینه ها والاترین کسان رای او را جویا میشدند. آنروز انگار کاساندان کار ویژه ای با هوشمند داشت. «کاساندان آبان» از دودمان «آبانها» بسان بغبانویی شگرف و نوین بود که از هزاره های پیشین آمده بود. برای هوشمند که اینچنین بود. او یک آناهیتای نوین بود. یک آناهیتای دیگر. دودمان آبانها از خانواده های بزرگ، دانشمند و توانمند ایرانی ارزیابی میشدند. دسته ای همین نام خانوادگی «آبان» را در پی نام نخست خود داشتند، شماری «آبانگان» نامیده میشدند، گروهی «آبانگاه»، برخی «آبانماه» و دسته ای دیگر «آبانزاد». هوشمند نخستین بار کاساندان را در گردهمایی سران دید. چشمان گیرا و سبز کاساندان و مژگان کشیده اش، هوشمند را به جهانی هوش ربا برد. هوش از سر هوشمند رفته بود. آنروز آنها تنها یکدیگر را دیدند و سخنی با هم نگفتند. گفتمان آن نشست شهرسازی بر یکی از اَباختران نوین ایرانسپهر بود. در آغاز نشست سران، هوشمند گزارش خود را در زمینه آماده سازی «ایرانور» برای آغاز برنامه های شهرسازی در آن به آگاهی رساند. فرزان کیهان گزارش هوشمند را مانند همیشه ستود و به او آفرین گفت. سپس کاساندان آینده ایرانور را بسیار درخشان دید و شکوفایی و آبادانی این اَباختر نوین ایران را در پی سرمایه گذاری و شهرسازی در آن روزافزون پیشبینی کرد. سران دیگر سازمان هم برنامه هایی برای سرمایه گذاری و شهرسازی در ایرانور بدست دادند. پس از نشست هوشمند هنگام بیرون رفتن از ساختمان آوایی را در مغز خود شنید که بسان نخست دبیر او و گزارشش را میستود هرچند این آوای یک بانوی جوان بود. هوشمند اندیشه اش را گرد آورد و در ژرفای پندارش پرسید:
- شما کیستید؟
آوای دلربا پاسخ گفت:
- شما به آن هوشمندی باید خوب بدانید که کیستم.
چیزی به هوشمند میگفت که او همان فرشته آرزوهاست. هوشمند گفت:
- بگمانم میشناسمتان.
آنگاه شنید:
- نه هنوز نمیشناسیدم.
هوشمند گفت:
- چرا، چرا میشناسمتان خودتانید.
شنید که آوای دلکش گفت:
- میخواستید خودم نباشم؟
هوشمند اندکی اندیشید و پیرامونش را نگریست. کسی را ندید. اندیشه اش را فشرد و ناگاه راز دل بازگفت:
- کجایید که اندیشه شما مرا از خود بیخود میکند.
پس از آن دیگر پاسخی نشنید و هوشمند در میان اَبَرشهر «یزدان» در برابر آتشکده «آذرتشت» و در رفت و آمد انبوهی از مردم شهر در خود فرو رفت. یکماهی گذشت و تنها چهار روز به جشن مهرگان مانده بود. هوشمند پس از چند هفته بار دیگر آن آوای دل انگیز را در مغزش شنید. او را فراخوانده بود که شب بروند بیرون. هوشمند دانسته بود که این آوای کاساندان است. از او پرسید که دوست دارد کجا با هم دیدار کنند. آنچه شنید این بود که ما در اندیشه میتوانیم با هم دیدار نماییم. دیدار در پندار. هوشمند در پی شنیدن این پاسخ پرسید:
- و در اندیشه هم میتوانیم با هم برویم بیرون؟
آوای دوستداشتنی با استواری گفت:
- چرا که نه.
هوشمند خود را دلسرد یافت. انگار شکست خورده بود. نمیتوانست بپذیرد که همچون پندارمندی شیفته باشد. میخواست نزدیک کاساندان باشد، دستش را در دست گیرد و نگاهش را به چشمان او بدوزد. راهی نداشت. از کاساندان پرسید که دوست دارد امشب در پندارشان بکجا روند. آوای هوش ربا پرسش را به خود هوشمند بازگرداند که او دوست دارد کجا روند و سپس بنرمی افزود هرکجا که او دوست داشته باشد. گل از گل هوشمند شکفت. دلش تپیدن گرفت و گفت:
- میخواهم در کنار تو و نزدیک تو باشم.
آوا پرسید:
- مگر در کنارم و نزدیکم نیستی؟
- نه، این مرا بیاد نشستهای سازمان می اندازد. تازه مگر تو آینده دان نیستی؟ بگو آینده ما چگونه است. شاید آینده ما را با هم خوب نمیبینی. درست است؟
- همینگونه است. ما با هم آینده خوشایندی نمیتوانیم داشته باشیم هرچند دورادور و اینچنین میتوانیم همیشه با هم دوست بمانیم.
- اینکه سختتر و دردآورترست. این چه دوستی است؟ بهترست با هم همان همکار بمانیم.
- همکاران دوست یکدیگرند و دوستان همکار یکدیگر.
- از کجا بدانم که آنچه درباره آینده مان میبینی درست است؟ شاید ما آینده بسیار پُرباری با هم داریم.
پاسخی نگرفت. اندکی دیگر بماند. نه، پاسخی نیامد. اندیشه ای به سرش آمد.
- ترا به شترنگ فرامیخوانم. اگر چیره گشتم با هم از نزدیک دیدار مینماییم. چنانچه چیره گشتی به آنچه میگویی باور آورم.
آوای دلنواز دنباله سخن هوشمند را گرفت.
- بازی را واگذار مینمایی.
هوشمند گام به ایوان خانه اش گذارد و از فراز آسمانخراش دویست و بیست اشکوبی و آبیرنگی که در آن میزیست به سراسر اَبرشهر «یزدان» نگریست. لبخندی زد و گفت:
- نشانت میدهم که همیشه نمیتوانی درباره آینده درست باشی.
آوای افسونگر با ناز و کرشمه پرسید:
- پس میخواهی با من بازی کنی؟
آوایش بس گوشنواز بود و چنان در سراپای هوشمند روان میگشت که دلنواز میگشت. کاساندان آنگاه آمادگی خود را بازگو کرد:
- برای شترنگ آماده ام.
هوشمند که میکوشید نمایی از سیمای چشمگیر کاساندان را در پندار دیدار نماید آرام پرسید:
- سپید یا سیاه؟
کاساندان بنرمی خندید و گفت:
- چون تو مرا به بازی فراخواندی تو آغاز کن.
هوشمند که در پندارش خوب نمیتوانست کاساندان را ببیند باز پرسید:
- با سپید یا سیاه ؟
اینبار کاساندان خوب خندید و گفت:
- هر کدام مهرت است.
هوشمند بازی یا پیکار را آغاز کرد:
- سرباز پیل وزیر، یک گام پیش.
کاساندان اندکی اندیشید و اسب اندیشه اش را بپرواز درآورد. او با پرواز اسب آغاز کرد:
- اسب شاه، پیشگام پیل.
- هوشمند بیدرنگ پاسخ گفت:
- وزیر پیشآهنگ رخ.
کاساندان گشایش بازی را شناخت و با آوایی دلربا گفت:
- "گشایش پارسی". پس "پدافند پارتی" را هم میدانی. سرباز اسب شاه، یک گام پیش.
هوشمند با پیگیری بسیار اندک اندک کاساندان را در پندار دید. او فریفته کاساندان شده بود یا کاساندان او را افسون نموده بود؟ استوار گفت:
- "آفند ایرانی" را هم میدانم. "آرایش آرش"، "تاخت تهمتن"، "گشایش بزرگمهر" را میدانی؟ سرباز اسب شاه دو گام پیش.
کاساندان باز خندید و بنازکی گفت:
- "بازی بانو گشنسپ" را بدانی شاهکاری. پیل شاه، یک گام پیش.
رویارویی اندیشه هوشمند و کاساندان در آوردگاه پنداری مهره ها و خانه های سپید و سیاه شترنگ بدون زد و خورد تا جایی پیش رفت که بازی برابر شد. برنده ای در کار نبود. هوشمند بیدرنگ گفت:
- پیشگویی ات درباره بازی درست از آب درنیامد.
آوای دل انگیز هم با خونسردی گفت:
- تو هم نتوانستی پیروز گردی.
- میخواهی بگویی که نمیتوانیم از نزدیک با هم دیدار نماییم.
- آری چون تو که پیروز نشدی.
- آنچه برای من والا بود این بود که بتو نشان دهم درباره آینده نادرست می اندیشی.
- به هر رو تو مرا شکست ندادی.
- تو آینده را نتوانستی درست درست و سراسر درست بازگو کنی وگرنه میگفتی بازی برابر میشود ...
در همین هنگام دوست داتایی هوشمند پیش آمد و گفت که سرکشور پیامی برایش دارد. «نوشداتا» داتابانوی ماهروی پیشکار هوشمند افزود:
- هوشمند جان چون سرگرم بودی نیازردمت و پیام را بایگانی کردم.
- بگذار بشنوم.
- هوشمند درود، امسال جشن مهرگان باشکوهی در پیش داریم. همزمان بهره برداری از اَباختر «ایرانور» آغاز میگردد. گزارش فرجامین را از تو خواهانم و آرزومندم آنرا در جشن بدست دهی. تا مهرگان روز خوش.
- شنیدید سرکشور چه گفت؟ گزارش فرجامین را از شما میخواهد.
- نوشداتا سپاس، اینک میتوانی بروی آشپزخانه و خوراک امشب را آماده سازی.
نوشداتا روانه آشپزخانه گشت تا خوراک شب را که خورش ریواس بود آماده سازد. هوشمند در اندیشه فرو رفت. از یکسو به کاساندان می اندیشید و از سوی دیگر به آنچه که «بهرام شهرام» سرکشور از او خواسته بود. روشن نبود آیا شاهنشاه و شهبانو هم به جشن می آیند. نخست وزیر که همراه سرکشور می آمد. تنها چهار روز به مهرگان سال ۸۸۰۰ مانده بود و هوشمند اینک میبایست گزارش پایانی ایرانور را آماده مینمود. همه هوش و کوشش پیش کاساندان بود. آوای دلباز را شنید که برایش دلسوزی میکرد.

- بیچاره هوشی، یاری میخواهی؟
- یار که میخواهم، یاری ... اگر بیایی پیش من میتوانی مرا بسیار یاری کنی.
- من که پیش تو هستم، بگو برایت چکار کنم.
- این به درد من نمیخورد. من نیاز دارم تو را از نزدیک دیدار کنم. بتو هم نشان دادم که آینده را نمیتوان پیشگویی کرد و آینده همواره بگونه دیگری است و با آنچه ما میپنداریم همخوانی و سازگاری ندارد. شاید بتوانیم به آنچه که در آینده روی میدهد نزدیک شویم با اینهمه نمیتوانیم آنرا سراپا و دربست و واژه به واژه پیشگویی کنیم.
هوشمند پاسخی نگرفت. اندکی ماند. نه، پاسخی نشنید. اندیشه اش را گرد آورد و سخنش را با نیرویی بیش از پیش بسوی کاساندان فرستاد.
- دیگر نمیخواهم هیچگونه پیوندی با تو داشته باشم، مگر اینکه کاری سازمانی باشد، مگر اینکه در نشستهای سازمان با تو دیدار کنم، دیگر تو را نمیخواهم.
هوشمند اینها را گفت و نوشداتا را خواست. نوشداتا شتابان پیش هوشمند آمد.
- بفرمایید سرورم، چکار میتوانم برایتان بکنم؟
- باید گزارش تازه ایرانور را برای مهرگان آماده کنم. نیکست مرا یاری دهی.
- چشم، اینکه کاری ندارد.
هوشمند پیش خود اندیشید که این داستان چه بدرازا کشیده است. چه کار سختی هم پیش رو دارد گرچه خوشنود بود که نوشداتا بخش بزرگی از کار را انجام میدهد و از هم اینک نیز کار را آغاز نموده است. نوشداتا پشت هم داده ها را گردآوری، ساماندهی و ارزیابی مینمود. دو روز پیاپی اینکار را انجام داد. روز سوم پیش هوشمند آمد و گفت سرورم همه چیز برای گزارش فرجامین شما آماده است. هوشمند که این دو روز را با اندیشه به کاساندان سپریده بود به نوشداتا گفت نگارش گزارش فرجامین را آغاز نماید. نوشداتا بر پایه ارزیابی داده ها گزارش فرجامین ایرانور را بگونه چندبَری پیش چشم هوشمند مینگاشت و هر جا نیاز بود هوشمند دست بکار میشد و گزارش را رساتر میساخت. در شب پیش از مهرگان گزارش پایانی ایرانور آماده گشت. هوشمند آماده بود تا در جشن مهرگان برگ بزرگی رو نماید. دل تو دلش نبود تا کاساندان را در جشن مهرگان دیدار نماید. روز مهرگان هوشمند نیکترین جامه اش را بر تن نمود. ته ریش خود را که در روزهای گذشته بلند شده بود تراشید. بومایه «مردونیه» را که بیش از بومایه های دیگر میپسندید به سر و رویش زد. موهایش را هم شانه زد و آراست. بهترین کفش خود را که سپیدرنگ بود بپا کرد. نوشداتا با لبخند پیش آمد و چشمکی زد. انگشتانش را در خرمن گیسوان بنفشش فرو برد و با آوای نازکش پرسید:
- سرورم چیزی نیاز دارید؟ کاری میتوانم برایتان انجام دهم؟
هوشمند سراپای بلند و باریک نوشداتا را نگریست و به ژرفای چشمان درشت بنفشش چشم دوخت. لبخندی زد و گفت:
- دوست دارم رنگ چشمانت سبز و رنگ گیسوانت سیاه گردد.
نوشداتا در یک چشم بهم زدن رنگ چشمان و گیسوان خود را به همان رنگهایی که هوشمند گفت دگرگون ساخت. هوشمند لبخندی زد و نوشداتا را در آغوش کشید. نوشداتا هم دستان باریکش را بدور گردن هوشمند انداخت و او را بو کشید. هوشمند در گوش نوشداتا آهسته گفت:
- سپاسگذارم. برایم بهترینها را آرزو کن.
از نوشداتا جدا و سوار خودپرش شد. خودپر هوشمند نوترین گونه «زرخش» و زرین بود. چون شاهین بسوی جشنگاه پر گشود.
جشن مهرگان در «مهرکاخ» برگزار میگشت. مهرکاخ ساختمان سترگ سرتاسر سپیدی است که از بیشتر جاهای شهر «یزدان» بچشم میخورد و نماهای شکوهمندی دارد. همه میهمانها آراسته بودند و بهترین جامه های خود را بتن داشتند.
هوشمند پس از نشاندن زرخش زرینش بر جایگاه ویژه مهرکاخ با خودبَری به اندرون بُرده گشت. پس از درودگویی و روبوسی با میهمانهای دیگر پندار و نگاهش پی کاساندان میگشت.
در اندیشه بود که داتایی خوبرو جام می سرخی دستش داد. هوشمند لبخندی زد و سپاس گفت. لبی تر کرد و اندکی از می سرخگون چشید. گونه اش سرخ شد و زیرلب گفت: می شیراز.
هر چه در پندار زور می آورد کاساندان را نمیافت. هر چه سر میگرداند کاساندان را نمیدید. کجا بود خدا میدانست. ناگاه آوای دل انگیز کاساندان را پشت سرش شنید.
- پی من میگردی؟
دل هوشمند یکهو ریخت. ناخودآگاه برگشت. نگاهش خودبخود به چشمان پُر کشش کاساندان دوخته شد. آرام پرسید:
- کجا بودی؟
کاساندان که با لبخندی چشم در چشم هوشمند داشت با خونسردی گفت:
- در جایگاه ویژه، شاهنشاه و شهبانو همراه سرکشور، نخست وزیر و نخست دبیر چشم براه تو هستند. بهتره راه بیافتیم.
هوشمند دلهره بالایی یافته بود. دلش چنان تپیدن گرفته بود که اگر گزافه گویی نباشد انگار کاساندان تپش تند و سنگین آنرا میشنید. اگر هم نمیشنید دستکم در می یافت که هوشمند هوش نیست و سراپا دلباخته است. با اینهمه هوشمند توی دلش نام «اهورا مزدا» را یاد کرد و از خداوند یاری خواست هوش و روان و خرد خود را گرد آورد.
هوشمند همچنان نگاه در نگاه کاساندان داشت. لبخندی زد و گفت:
- نگاهم دار.
آنگاه پشتبازوی راستش را بسوی کاساندان بالا آورد و کاساندان هم دست در دستش انداخت و با هم بسوی جایگاه ویژه گام برداشتند. درون جایگاه که شدند شاهنشاه «آریازادگان» و شهبانو «آرمیتا» همراه سرکشور، نخست وزیر و نخست دبیر به پیشوازشان آمدند. هوشمند شاهنشاه و شهبانو را درود گفت. کاساندان با همان لبخندی که بر سیمای درخشانش داشت هوشمند را چنین شناساند:
- دانشمند و ایرانمند بزرگ «هوشمند میهن».
هوشمند پیش رفت دست شاهنشاه را فشرد و دست شهبانو را بوسید. سپس با سرکشور، نخست وزیر و نخست دبیر دست داد. شاهنشاه و شهبانو جامه زرین، سرکشور و نخست وزیر جامه سپید و نخست دبیر جامه آبی آسمانی بتن داشتند.
شاهنشاه با چهره تابناک خود نگاهی پرفروغ به چهره مهربان شهبانو انداختند و انگار از ایشان خواستند سخن گوید. شهبانو آرام گفت:
- بر آن شده ایم شما به ایرانور روید. نخست دبیر، نخست وزیر را آگاه نمود، نخست وزیر، سرکشور را و سرکشور ما را.
آنگاه شاهنشاه با آوای گرم خود پرسید:
- دوست دارید به ایرانور روید؟
هوشمند و کاساندان روی سوی یکدیگر نمودند و چشم در چشم و نگاه در نگاه هم دوختند. پندارگویی میان ایشان نبود گرچه هر دو لبخند بر چهره داشتند.
(۲۴ شهریورماه ۲۵۷۲)