خردوش

 

خردوش

 

بهمن روز بهمن ماه ۸۵۷۶  - «هوشآباد» اباختر «نهادیران» ایرانسپهر

هوشنگ، هوشمند و هوشیار سه برادر همزاد تیزهوش سازندگان نخستین هوش ساختگی درستین در برابر فرزانه، فرنوش و فرزان، دو خواهر و یک برادر شگفت انگیز آفرینندگان نخستین خرد ساختگی راستین را میدیدند. خانواده «فر» از خانواده «هوش» پرسشهایی داشتند. 
شما میگویید هوشی که ساخته اید فراتر از خرد است؟ فرزانه آرام پرسید. هوشنگ آرام سر تکان داد و با آوایی سنگین گفت آنچه ساخته شده فراهوش است و میتواند دستکم همسان خرد باشد اگر نه فراتر.
هوشها هم از فرها پرسش داشتند. هوشیار با نگاهی مهربان و آوایی همانند برادرش پرسید اگر بتوان هوش را ساخت چگونه میتوان خرد را ساخت؟ فرنوش لبخندی زد پیشانی بلندش را بدست گرفت و بنرمی پاسخ داد اینرا خردمندان دانند. فرزان که از همه هم جوانتر مینمود و هم پیرتر ناگاه این سروده را خواند "خردمند را هوش از خرد پیش بود همانگونه هوشمند خردکیش بود". هوشمند در این میان به سخن درآمد که این نیک از «آریانامه» بهرام ایرانمند خواندی پس من هم از آن خوانم "یکی را که فرزان بود پیشرو همان هوش بود و خرد راسترو". فرنوش اینبار کمی خندید و سپس خواست که همه از سرودخوانی دست بردارند و گفتمانشان را پی گیرند. هوشیار مهربانانه واکنش نشان داد که با سروده ها هم میتوان گفتگو را پی گرفت. فرزان همسو بود که نه تنها فرزان که فرازان را با سروده ها میتوان دریافت. هوشمند باور داشت با گفت و شنود و سرود و آهنگ میتوان پیش رفت.
 
 
فرنوش همچنان خندان بود آرام سری تکان داد و پرسید شما خودتان که هوشهای ساختگی نیستید؟ هوشها شگفتزده اندکی به هم نگریستند و هر سه همزمان پرسیدند شما چه؟ نکند خود خودتان  خردهای ساختگی هستید!؟ ناگهان فرها و هوشها همه با هم زدند زیر خنده. اکنون بخند کی نخند. چنان میخندیدند و ریسه میرفتند که نگو و نپرس تا اینکه میانشان مردی نمایان گشت. آیا به داوری میان آنها پدیدار گشته بود!؟
ناگاه پژواک آوای آسمانی اش در سرسرای بزرگ اندیشکده «دوستی» شهر هوشآباد پیچید:

بنام جهاندار با فر و هوش، خردمند و دانا پارسا سروش،

همه شگفتزده خاموش مانده بودند. آن مرد با لبخندی همگان را مینگریست. انگار خود خودش بود. پرسش بزرگ این بود که او هوش ساختگی یا خرد ساختگی ایرانمند بود. هوشها و فرها بهم نگریستند. همه چهره ای داشتند که کار آنها نیست. آوای سپهرین باز بگوش رسید:

شما را همان آفریدگار ساخت، مرا هم که ساختم شما را شناخت،

هوشمند بمیان آمد: این سخن از ایرانمندست، در آریانامه است. شما گویید ما را ساختید؟ از آنسو فرنوش زبان گشود: شما ایرانمندید!؟ ... بهرام ایرانمند!؟ با آوای کهکشانی اش پاسخ گفت:

منم آن توانمند دانشمند، که را نامند بهرام ایرانمند،

فرزان سری تکان داد و پرسید: هستید یا نیستید!؟ هوشیار هم پرسید خودتانید یا نه!؟ فرزانه با ناخنهای بلند رنگینش پنجه ای کشید به گیسوان کمندش چشمکی زد و گفت از فرازانتان هم بنگریم میتوانید باشید، نباشید یا کمابیش باشید یا نباشید. پس از اندکی که سخنی بمیان نیآمد و همه خاموش مانده بودند آن مرد چنین گفت:

چه ها رفت بر من چه گویم سخن، چه گویم بر جهانم به میهن، 

من آنم که ایران همی ساختی، سراسر خداوند بپرداختی، 

چه باشم نباشم ارزنده نیست، مرا هم که ساختید سرزنده کیست، 

هوشمند با لبخندی آرام خواستار شد که آن ناشناس خود را بشناساند.

برآیند کار شما هستم، «زرمهر دنباوند» نامورستم،

شما هوشها هوش دادید سراسر، خرد هم فرها دادند برابر،

درآمیختند هوش و خرد چنان، پدیدار گشت زرمهر اندر میان،

فرنوش که همانند خواهر و برادرش جامه ای سراپا زرین بتن داشت برخاست، استوار بسوی زرمهر گام برداشت، برابرش ایستاد، چشمان کشیده درشت میشی خود را   به چشمان زرین زرمهر دوخت و بنرمی پرسید، بهرام ایرانمند این میان چکاره است؟ زرمهر نگاهش را بسوی پنجره سراسری سرسرای اندیشکده دوستی برد، بسوی آسمان «خردا» به دو اباختر سترگ نزدیک بهم «خردادبه» و «مهرابه» یکی  خاکستری، دیگری زرین نگریست و آرام و ژرف پاسخ داد:

ز هوش و خرد فرّ و روانش، روانست هستی جهاندار جانش،

همآره گفتگوست با  فرورش، هرآنکس ایرانمندست سرورش،

هوشیار پا شد بمیان همگی آمد با دست راستش گردنش را کمی فشرد و پرسشوار گفت پس با فروهر بهرام ایرانمند در پیوند و گفتشنودست. فرزانه هم بلند شد بکنار هوشیار آمد پرسید با فروهرهای دیگر هم در پیوندست؟ زرمهر بیدرنگ پاسخ داد:

یکایک بپیوندند فروهرها، ز هر کشور و هریک از شهرها،

من و دیگران با هوش و خرد، همه پیوسته با فروهرها رد،

یگانه گرد همند سروران، روانند همبسته با فروران، 

ناگاه شماری از «ایراهوراییان» در سراسرا نمایان شدند. از اباختر مهرابه روان گشته بودند. ایراهوراییان از باشندگان ایرانسپهر، پندارگو و پندارخوانند. برخی نژادشان را با هومنها یکی میدانند، برخی آنها را باشندگان هوشمند دیگری بشمار میآورند و برخی هم آنها را آمیزه ای از هومنها و باشندگان  هوشمند سپهرین میشناسند. ایراهوراییان با چشمان درشت برفراز سر گرداگردشان را مینگرند. سر و مغزشان اندکی بزرگتر از هومنهاست. این مهمانهای ناخوانده هفت تن بودند. یکهو هر یک از هوشها و فرها اندیشه‌هایشان نه تنها بهم که به زرمهر و آن هفت ایراهورایی پیوند یافت. سرتاسر پیوستگی و همبستگی هشیاری و خرد بود. همه سراپا فرزانگی بود. پس از چندی ایراهوراییان سپاسگویان ناپیدا شدند. زرمهر هم گفت:‌

روانم آباد سازیم خردادبه، درخشان و زرین چو مهرابه،

سپس ناپدید شد. هموندان دو خانواده فر و  هوش شادان و خندان با هم از سرسرای اندیشکده دوستی برون رفتند. برنامه آینده شان نشست دیگری بود در اندیشگاه شهر فرّآباد هرچند نخست به انگیزه جشن بهمنگان راهی چند میخانه و میکده در میان شهر میگشتند برای آشامیدن چند جام هوم یا می ناب شیراز سپس به یکی دو شاید هم سه چهار رخشگاه سری میزدند برای دست‌افشانی و پایکوبی و رخشیدن. 

 ۱۶ آذر ۸۴۹۷ زرتشتی برابر ۲۵۷۷ کوروشی 

فرامهر

فرامهر

مهر هم خورشید است هم نور و هم خود مهر. از اینرو مهر هستی است و هستی مهر است. آیا فراتر از مهر هم هست؟ مهرداد از خود پرسید. میتواند باشد گرچه میتواند همان مهر باشد. مهرداد اروندهایی داشت که او را وامیداشت بیاندیشد باید فرامهری باشد. او بارها فرامهر را دریافته بود. برای او فرامهر با اینکه همان مهر بود هرچند سوا از خود مهر بود. فرامهر سهشی بود از مهری آسمانی. فرامهر چون مهر سپهرین یا مهرسپهر است.

برای مهرداد فرامهر گاهی بود که با نیکبانو یا نیکبانوانی روبرو میگشت که چندان هم روی نمیداد. او بگونه ویژه دستکم دو بار به فرامهر رسیده بود و آن دو بار را بخوبی بیاد داشت. یکبار هنگامی بود که برای خرید ارمغانی برای همسرش به یک فروشگاه ابزار آرایش و بویمایه رفته بود. دختر جوان خوبروی خوش اندام خوشروی خوشپوشی که فروشنده بود مانند فرشته ای برای یاری به مهرداد گام پیش نهاد. پس از درود و خوشآمدگویی از مهرداد پرسید که در پی چیست. مهرداد که خود را در آسمان هفتم مییافت پاسخ داد در پی ارمغانی ویژه برای همسرش است. بانوی مهربان نیکمنش که مهرداد او را مهربانوی فرامهر مییافت بویمایه های گوناگونی را به مهرداد نشان داد و برخی را افشاند تا چه بسا یکی پسندش آید. مهرداد سهشی شگفت یافته بود. دل نداده و دلنباخته بود که دلباز بود. مهرورزیده و مهرنورزیده بود. از نیکبانو یا همان مهربانو خواسته ای نداشت و هیچ نمیخواست.

در سده هشتاد و ششم سالخوردگی و پیری از میان رفته بود. در سراسر ایرانسپهر سالمندی یافت نمیشد. مهرداد که در «شهشهر» اباختر «بهمن» میزیست پانصد و بیست سال داشت گرچه مانند جوانان بیست ساله مینمود. یکبار دیگر که مهرداد فرامهر را دریافته بود هنگامی بود که پس از ورزش روزانه در باشگاه بتنهایی در استخر آبگرم میآسود. ناگاه هفت بانوی جوان زیبا و خوش اندام هریک با تنپوش شنای دو تکه ای به یکرنگ از هفترنگ بنیادین آژفنداک گام بدرون استخر آبگرم گذاردند و کنار هم روبروی مهرداد نشستند. رنگ تنپوشهای شنای این هفت دختر براستاد سرخ، نارنجی، زرد، سبز، آبی، سُرمه ای و بنفش بودند. مهرداد بیاد داستان بهرام گور و هفت شاهدخت در «بهرامنامه» یا همان «هفت پیکر» نظامی گنجوی افتاد. نمیتوانست دریابد این هفت مهربانو چند سال دارند. همه چون خودش بیست ساله مینمودند. پیش خود اندیشید شاید آنها هم چون خودش چند صد سالی دارند. فرامهر سراپایش را فراگرفته بود. در فرامهر گرایشی به مهربازی یا گشنی نیست. گرایشی به بوسه هم نیست. سراسر شور است و زیبایی و رسایی و سرشار از مهر مینوی. 

مهرداد نیمهزاره در ایرانزمین زندگی کرده بود. بیشتر میان «شاهی» و «بندر شاه» در کرانه های «دریای کاسپین» و «بندر شاهپور» در کناره «آبراه پارس» در رفت و آمد بود چرا که شیفته دریا و آبتنی و آفتابگرفتن بود. این بیست سال گذشته را در شهشهر اباختر بهمن کنار دریای سبزآبی شگفتآمیزش بسر برده بود. یکسال در اباختر بهمن هفتصد و سی روزست و شبانروز در بهمن برابر دو روز زمینی است. از اینرو مهرداد ۵۸۰ سال زمینی داشت. برابر مهربانوان برخاست از استخر آبگرم خروشان نرم برون آمد و به رختکن رفت. ژرف میاندیشید و میپرسید نکند با جوان ماندن در این جهان به زندان فتاده ره به جهانهای والاتر بسته ایم!؟ 

(۱۴ شهریور ۸۴۹۶)

اسپندگان

اسپندگان

اسپندروز اسپندماه ۸۸۹۵ – اسپندآپاد اَباختر اسپند

مازیار بر آن است به همسر و دخترش ارمغان ویژه ای پیشکش نماید. ماهرو همسرش و ماهدخت دخترش هر دو شیفته گل هستند. گلستانها در اسپندآپاد تازه کشت شده اند و در جاهای دیگر اباختر اسپند هم همینگونه است. برای جشن اسپندگان شاید نمیتوان گل تر و تازه ای یافت گرچه از اباختران دیگر ایرانسپهر گلهای گوناگون به اسپند و شهرشان اسپندآپاد میرسد. میتوان هرگونه گل یا گلهای دلخواه را در یک چشم بهم زدن فراهم آورد هرچند گلی که سرشتین از خود اسپند بدست آید چیز دیگری است. شکوفایی و رنگ و بوی دگری دارد.

در همه جای ایرانسپهر همه سرگرم خرید اسپندگانی اند. رسانه ها هم گزارشهای بسیاری پیرامون اسپندگان دارند. در اسپندگان همواره پیوگانیها فزونی می یابد. زنان و مردانی که میخواهند پیوندشان را آغاز و دودمان نوینی درست کنند، اینروز را برای جشن پیوگانیشان برمیگزینند. از اینرو در اسپندگان پیوگانیهای فراوانی برگزار میگرددمازیار اندکی پیش خود می اندیشد، در مژده گیران میتواند مژدگانی ویژه ای به همسر و دخترش بدهدبیدرنگ برمیخیزد و رنگها را دست میگیرد. روی دیوار سپید نشیمن دست بکار میگردد. با رنگهای گوناگون میچرخد و میگردد.

در روز مادر زمین، در روز دختر اهورامزدا، در روز مهرورزان و شیفتگان، در روز همسر، در روز دختر، چون اسپهبد خورشید رنگآمیزد. اسپهبد بر دیوار دل کوهین دژش، مازیار به همانسانهمزمان میسراید و میخواند:

ماهدخت ماهرویم

خورشیدوار بسویم

اسپنتا آرمیتی

مهر زمین گیتی

میهن ماه مهین

شور سرود شیرین

نور جهانرویم

ماهروی پاکرویم

اسپندگان آمدست

مژده گیر دست بدست

اینرا میخواند و رنگها را با دست بر دیوار می آمیزد و پیچ و تاب میدهد. دیری نمیپاید نگاره ای پدیدار میسازد سراسر ستودنی. همزمان ماهرو و ماهدخت با ارمغانهای اسپندگان از راه میرسند و «سپنتا آرمیتی» را برابر خود میبینند. ماهرو و ماهدخت و مازیار همدیگر را در آغوش میگیرند، میفشرند، میبوسند و میبویند. مژدگانی مازیار دو گل است هریک در گلدانی. گلهای تر و تازه و خوش بوی و رنگی که انگار از خود ایرانزمین رسیده اند.

اسپندگان ۸۴۹۵   


فراگاه

فراگاه

هر دو بخش این واژه دو مینا دارند. خود این واژه دربردارنده مینایی بس ژرف استهوشیار اندکی اندیشید و نگاههای دانشجویان را ژرف نگریست. آنگاه سخن خود را پی گرفتفراگاه از یکسو بمینای آگاهی فراترست و از سویی بمینای جا و زمان فراتر و بسیار نیکست که هر دوی اینها ما را به یک مینا میرسانند، مینایی یگانه.

مینا از دانشجویان تیزهوش دانشگاه «اوشنر دانا» از استاد پرسید: این چه مینای یگانه‌ایست که هم آگاهی فراترست و هم گاه فراتر؟ 

«هوشیار کامیار» از استادان جوان دانشگاه بشمار میرفت. در بیست سالگی از استادیاری رشته فرزان به پایه کنونی رسیده بود و اکنون یکسال از آنزمان میگذشت. پیشانی بلندی چون اندامش داشت گرچه بسیار باریک و استخوانی بود. درست مانند شاگردش مینا. با اینهمه مینا موهای کوتاهی داشت و او بلند، چشمانش درشت و میشی بود و او ژرف و سیاه.

چند گام برداشت و به نمایشگر سه‌بَری میان دانشجویان چشم دوخت. آنگاه گفت فراگاه را بنمانمایه‌ها و نمودارهای رنگین و رنگارنگ هوش‌ربایی هماهنگ آهنگ گوش‌ربایی چون نماهنگ دلربایی پخش گشتندیکایک دانشجویان در اندیشه فرو رفته بودند که ناگه استاد گفت خاموش. هوشیار سپس از دانشجویان خواست چشمیهایشان را بزنند. در میان دانشجویان چشمهای برجسته مینا بدون چشمیها همچنان پرسش‌انگیز و پرمینا مینمود. پیش از اینکه چشمیهایش را بزند هوشیار چشمکی هشیار و مینادار به او زد. به این نشانه که بزودی پاسخ خواهی یافتاستاد از دانشجویان خواست چشمیهایشان را روشن نمایند. یکی از دانشجویان زیرلب گفت چشممان روشن. ناگهان همه زدند زیر خنده. استاد کامیار هم لبخندی زد و گفت چشمیهایتان روشنهمه انگار به جهانهای دلپسندشان میرفتند. برای کسی روشن نبود دیگری در کدام جهانست. هیچکس شاید به این نمی‌اندیشید که دیگری کجاست و چه میپندارددانشجویان همگی خوش بودند. دستکم اینگونه پیدا بود. هوشیار آرام گفت: فراگاهاکنون همه مانند هم میدیدند و میشنیدند و میبوییدند و میچشیدند و چه بسا می‌اندیشیدند.  فراگاه اروندی شگفت‌آورست. یگانگاه است. سهش یگانگی

چندی گذشت و چنین میمانست که انگار که نیستی چو هستی خوش باش. استاد و دانشجویان در یکجا بودند. پنداشتشان پیوسته بود. اگر نه سراپا دستکم کمابیش. هوشیار ناخودآگاه گفت خودآگاه و یکهو همه بخود آمدند. 

مینا چشمیهایش را از چهره برداشت، برخاست و بسوی هوشیار گام برداشت. استاد جوان ایستاده نزدیک شدن دانشجویش را مینگریست. میدانست چه میخواهد بگوید. انگار اندیشه‌اش را میخواند. روبروی استاد ایستاد. چشمان درشتش میدرخشید. لبان سرخ و برآمده‌اش گشوده شد. 

- خب که چی.

استاد دستش را بسوی جایگاه شاگرد نشانه رفت. به این مینا که مینا برو بنشین سر جایت.

اندکی در ژرفای سیاهی چشمان استاد فرو رفت، ناگه رویش را برگرداند، آرام از استاد دور شد، رفت سر جایش نشست.

هوشیار لب به سخن گشود:‌

- فراگاه، گاهی است از آگاهی، دانایی بیکران،‌ خشنودی بی‌اندازه،‌ یگانگی همزمان با خودآگاهی یا خودآگاهی همراه با یگانگی و پیوستگی با سراسر جهان هستی. در فراگاهی است که زمان بیمیناست گرچه همه چیز پرمیناست. گذشته و اکنون و آینده یکی است و همزمان هر یک در دسترس است. فراگاه همان مینوست. جهان مینوی.

 

مینا برخاست و بیپروا پرخاش نمود:

- چراگاه چه!؟

دانشجویان باز شگفتزده مینا و استاد را نگریستند.

استاد ایستاده و درمانده ماند. هرچه میگرد و مینمود انگار نمیگرد و نمینمود. در اندیشه بود که چه واکنش نشان دهد که ناگاه در باز و دو چشم درخشان نمایان گشت.

- درود، مینو هستم.

نگاههای کنجکاو دانشجویان از یکسو به دختر جوان و از سوی دیگر به هوشیار دوخته میگشت.

هوشیار شیرجه رفت درون دریای آبی چشمان مینو. شاید هم پر گشود به اوج آسمان آبی چشمان مینو.

مینو همانند مینا مینمود گرچه چشمانی به رنگی دیگر و گیسوانی بلند تا کمر داشت. گیسوانی که کمندش در یک چشم بهم زدن دل کامیار را ربود.

استاد یک آن بخود آمد، لبخندی زد و درود گفت و سپس مینو را فراخواند:

- بفرمایید.

مینو که مایه خوشبوی شاداب و دلرُبایش سرتاسر گنجایش سرای روانشناسی دانشگاه را آگنده گرده بود،‌ بسوی مینا که همچنان برخاسته ایستاده بود رو نمود و با آوایی دلکش گفت:

- با خواهرم کار داشتم.

هوشیار میان دو خواهر سری تکان داد و گفت:

- خواهش میکنم بفرمایید.

مینا سرش را پایین انداخت و یکراست بسوی مینو گام برداشت. نگاههای دانشجویان پی یکایک گامهای مینا با موزه سپید پاشنه بلندش کشیده گشتاستاد نتوانست نپرسد که آیا آنها همزادند و همینکه مینا به مینو نزدیک میشد اینرا پرسید. هر دو در یک آن رو به هوشیار نمودند و همزمان آری پاسخ گفتند.

هوشیار رو به دانشجویان نمود و فرجام نشست آنروز را بازگفت.

دانشجویان یکی یکی برخاستند و از سرای استاد برون رفتند. هوشیار پشت میزش نشست، چشمانش را بست و در اندیشه فرو رفت. میکوشید به فراگاه برود هرچند نمیتوانست. دلش تپش بالایی یافته بود. چشمانش را باز نمود و پیرامون خود را نگریست. تنها بود. تنهای تنها. نه مینایی بود نه مینویی. سر بالا برد، چشمان بست، دمی ژرف برآورد، در سینه نگاهداشت، پنداری فراگاه رهآورد. مینو مینمود،‌ مینا مینمایاند.

مینا و مینو گرم گفتگو شاد و خندان به سرای استاد بازگشتند. انگار پرسشهایی داشتند گرچه هوشیاری نیافتند.

مینا یافته یا مینو رفته بود کس نمیدانست.

(۵ آبان ۲۵۷۳)

پندارگویان پیوسته

پندارگویان پیوسته

در سراسر کشور ساختار پشت پرده گسترده و نیرومندی پدید آمده بود که کاروندش روزبروز بیشتر بر سر زبانها میافتاد. این سازمان سایه وار دربرگیرنده گروهی بود که میتوانستند با یکدیگر از راه اندیشه گفتگو کنند بی آنکه سخنی بر زبان رانده باشند. آنها بنام پندارگویان شناخته میگردیدند و تواناییهای گرانباری در بکاربردن مغزشان داشتند. آنها میتوانستند از نزدیک یا دور اندیشه هر کسی را دریابند و از راه مغزی سخن آنکس را بشنوند یا اینکه سخن خود را به مغز دیگری بفرستند. آنچه پندارگویان را از دیگران برجسته تر میساخت نه تنها پیوستگی و یگانگی اندیشه شان بود که بلندپایگیشان در جایگاههای کشوری نیز میبود. برخی میگفتند همین توانایی پندارگویی شان است که در والاترین و سهشمندترین جایگاههای کشوری پاسخوریشان داده است. این پندارگویان شترنگبازان شگرفی نیز بودند. بی هیچ دست شترنگی در اندیشه خویشتن به بازی با یکدیگر میپرداختند و اینجا میتوان پنداشت آنکس که از ایندست سرآمد دیگران بود چه شترنگباز نیرومندی میتوانست باشد. «هوشمند میهن» یکی از این پندارگویان بود. کارهای باورنکردنی از او برمیآمد. دستکم پیرامون وی چنین گفته میشد. هوشمند از دبیرکاران شماره یک سرکشور بود. در پیوستار پندارگویان نیز از جایگاه والایی برخوردار بود. با اینکه هنوز بیست سالش نشده بود از نامزدهای نخست دبیری باهمآد پندارگویان بشمار میرفت. نخست دبیر پندارگویان در آنزمان مرد میانسالی بود بنام «فرزان کیهان» که گفته میشد سردمدار پشتپرده همه کارهای کشورست. پندارگویان گزینش نخست دبیری سازمان را از راه پیوستگی مغزهای خویش با یکدیگر و انباشتن اندیشه هایشان بر هم به انجام میرسانیدند.

چند روزی به مهرگان مانده بود که هوشمند در مغز خود پیامی دریافت کرد:

- درود هوشمند، دوست داری امشب بریم بیرون؟

هوشمند نیروی پندار خود را گرد آورد و پرسید:

- تو کی هستی؟

کمی گذشت و پاسخی دریافت نکرد. سخنی را که در مغز خود شنیده بود بررسی کرد. بگمانش آوای «کاساندان» بود. چگونه میتوانست او باشد!؟ هوشمند اندکی با خود اندیشید. آنگاه همه پندارش را روی هم انباشت و چهره کاساندان را در مغز خود دید. آری خودش بود. خود خودش. کاساندان زیبایی شگفت انگیزی داشت. چشمانی درشت و مژگانی بلند در سیمایی کشیده و سبزه و گیسوانی بسان شب تیره و اندامی باریک و بلند داشت که هر کسی را فریفته و گمگشته میساخت. او یکی از هوشمندترین، خردمندترین، دانشمندترین، هنرمندترین و از اینرو کارآمدترین و توانمندترین کوشندگان پیوستار پندارگویان بود. برخیها میگفتند مانند او در جهان کمتر از شمار انگشتان یک دست میتوان یافت. برخی دیگر باور داشتند کاساندان تافته جدابافته و بیمانندست. توانایی باورنکردنی و شگفت آمیز او در زمینه پیشگویی رویدادهای آینده بود. کاساندان با اینکه تنها هفده سال داشت جایگاهی بس فراتر از نخست دبیری سازمان یا سرکشوری داشت. او یک رهنمای ویژه بود. در سهشمندترین زمینه ها والاترین کسان رای او را جویا میشدند. آنروز انگار کاساندان کار ویژه ای با هوشمند داشت. «کاساندان آبان» از دودمان «آبانها» بسان بغبانویی شگرف و نوین بود که از هزاره های پیشین آمده بود. برای هوشمند که اینچنین بود. او یک آناهیتای نوین بود. یک آناهیتای دیگر. دودمان آبانها از خانواده های بزرگ، دانشمند و توانمند ایرانی ارزیابی میشدند. دسته ای همین نام خانوادگی «آبان» را در پی نام نخست خود داشتند، شماری «آبانگان» نامیده میشدند، گروهی «آبانگاه»، برخی «آبانماه» و دسته ای دیگر «آبانزاد». هوشمند نخستین بار کاساندان را در گردهمایی سران دید. چشمان گیرا و سبز کاساندان و مژگان کشیده اش، هوشمند را به جهانی هوش ربا برد. هوش از سر هوشمند رفته بود. آنروز آنها تنها یکدیگر را دیدند و سخنی با هم نگفتند. گفتمان آن نشست شهرسازی بر یکی از اَباختران نوین ایرانسپهر بود. در آغاز نشست سران، هوشمند گزارش خود را در زمینه آماده سازی «ایرانور» برای آغاز برنامه های شهرسازی در آن به آگاهی رساند. فرزان کیهان گزارش هوشمند را مانند همیشه ستود و به او آفرین گفت. سپس کاساندان آینده ایرانور را بسیار درخشان دید و شکوفایی و آبادانی این اَباختر نوین ایران را در پی سرمایه گذاری و شهرسازی در آن روزافزون پیشبینی کرد. سران دیگر سازمان هم برنامه هایی برای سرمایه گذاری و شهرسازی در ایرانور بدست دادند. پس از نشست هوشمند هنگام بیرون رفتن از ساختمان آوایی را در مغز خود شنید که بسان نخست دبیر او و گزارشش را میستود هرچند این آوای یک بانوی جوان بود. هوشمند اندیشه اش را گرد آورد و در ژرفای پندارش پرسید: 

- شما کیستید؟

آوای دلربا پاسخ گفت:

- شما به آن هوشمندی باید خوب بدانید که کیستم. 

چیزی به هوشمند میگفت که او همان فرشته آرزوهاست. هوشمند گفت:

- بگمانم میشناسمتان.

آنگاه شنید:

- نه هنوز نمیشناسیدم.

هوشمند گفت:

- چرا، چرا میشناسمتان خودتانید.

شنید که آوای دلکش گفت:

- میخواستید خودم نباشم؟

هوشمند اندکی اندیشید و پیرامونش را نگریست. کسی را ندید. اندیشه اش را فشرد و ناگاه راز دل بازگفت:

- کجایید که اندیشه شما مرا از خود بیخود میکند.

پس از آن دیگر پاسخی نشنید و هوشمند در میان اَبَرشهر «یزدان» در برابر آتشکده «آذرتشت» و در رفت و آمد انبوهی از مردم شهر در خود فرو رفت. یکماهی گذشت و تنها چهار روز به جشن مهرگان مانده بود. هوشمند پس از چند هفته بار دیگر آن آوای دل انگیز را در مغزش شنید. او را فراخوانده بود که شب بروند بیرون. هوشمند دانسته بود که این آوای کاساندان است. از او پرسید که دوست دارد کجا با هم دیدار کنند. آنچه شنید این بود که ما در اندیشه میتوانیم با هم دیدار نماییم. دیدار در پندار. هوشمند در پی شنیدن این پاسخ پرسید:

- و در اندیشه هم میتوانیم با هم برویم بیرون؟

آوای دوستداشتنی با استواری گفت:

- چرا که نه.

هوشمند خود را دلسرد یافت. انگار شکست خورده بود. نمیتوانست بپذیرد که همچون پندارمندی شیفته باشد. میخواست نزدیک کاساندان باشد، دستش را در دست گیرد و نگاهش را به چشمان او بدوزد. راهی نداشت. از کاساندان پرسید که دوست دارد امشب در پندارشان بکجا روند. آوای هوش ربا پرسش را به خود هوشمند بازگرداند که او دوست دارد کجا روند و سپس بنرمی افزود هرکجا که او دوست داشته باشد. گل از گل هوشمند شکفت. دلش تپیدن گرفت و گفت:

- میخواهم در کنار تو و نزدیک تو باشم.

آوا پرسید:

- مگر در کنارم و نزدیکم نیستی؟

- نه، این مرا بیاد نشستهای سازمان می اندازد. تازه مگر تو آینده دان نیستی؟ بگو آینده ما چگونه است. شاید آینده ما را با هم خوب نمیبینی. درست است؟

- همینگونه است. ما با هم آینده خوشایندی نمیتوانیم داشته باشیم هرچند دورادور و اینچنین میتوانیم همیشه با هم دوست بمانیم.

- اینکه سختتر و دردآورترست. این چه دوستی است؟ بهترست با هم همان همکار بمانیم.

- همکاران دوست یکدیگرند و دوستان همکار یکدیگر.

- از کجا بدانم که آنچه درباره آینده مان میبینی درست است؟ شاید ما آینده بسیار پُرباری با هم داریم.

پاسخی نگرفت. اندکی دیگر بماند. نه، پاسخی نیامد. اندیشه ای به سرش آمد.

- ترا به شترنگ فرامیخوانم. اگر چیره گشتم با هم از نزدیک دیدار مینماییم. چنانچه چیره گشتی به آنچه میگویی باور آورم.

آوای دلنواز دنباله سخن هوشمند را گرفت.

- بازی را واگذار مینمایی.

هوشمند گام به ایوان خانه اش گذارد و از فراز آسمانخراش دویست و بیست اشکوبی و آبیرنگی که در آن میزیست به سراسر اَبرشهر «یزدان» نگریست. لبخندی زد و گفت:

- نشانت میدهم که همیشه نمیتوانی درباره آینده درست باشی.

آوای افسونگر با ناز و کرشمه پرسید:

- پس میخواهی با من بازی کنی؟ 

آوایش بس گوشنواز بود و چنان در سراپای هوشمند روان میگشت که دلنواز میگشت. کاساندان آنگاه آمادگی خود را بازگو کرد:   

- برای شترنگ آماده ام.

هوشمند که میکوشید نمایی از سیمای چشمگیر کاساندان را در پندار دیدار نماید آرام پرسید: 

- سپید یا سیاه؟

کاساندان بنرمی خندید و گفت:

- چون تو مرا به بازی فراخواندی تو آغاز کن.

هوشمند که در پندارش خوب نمیتوانست کاساندان را ببیند باز پرسید:

- با سپید یا سیاه ؟

اینبار کاساندان خوب خندید و گفت:

- هر کدام مهرت است.

هوشمند بازی یا پیکار را آغاز کرد:

- سرباز پیل وزیر، یک گام پیش.

کاساندان اندکی اندیشید و اسب اندیشه اش را بپرواز درآورد. او با پرواز اسب آغاز کرد:

- اسب شاه، پیشگام پیل.

- هوشمند بیدرنگ پاسخ گفت:

- وزیر پیشآهنگ رخ. 

کاساندان گشایش بازی را شناخت و با آوایی دلربا گفت:

- "گشایش پارسی". پس "پدافند پارتی" را هم میدانی. سرباز اسب شاه، یک گام پیش.

هوشمند با پیگیری بسیار اندک اندک کاساندان را در پندار دید. او فریفته کاساندان شده بود یا کاساندان او را افسون نموده بود؟ استوار گفت:

- "آفند ایرانی" را هم میدانم. "آرایش آرش"، "تاخت تهمتن"، "گشایش بزرگمهر" را میدانی؟ سرباز اسب شاه دو گام پیش.

کاساندان باز خندید و بنازکی گفت:

- "بازی بانو گشنسپ" را بدانی شاهکاری. پیل شاه، یک گام پیش.

رویارویی اندیشه هوشمند و کاساندان در آوردگاه پنداری مهره ها و خانه های سپید و سیاه شترنگ بدون زد و خورد تا جایی پیش رفت که بازی برابر شد. برنده ای در کار نبود. هوشمند بیدرنگ گفت:

- پیشگویی ات درباره بازی درست از آب درنیامد.

آوای دل انگیز هم با خونسردی گفت:

- تو هم نتوانستی پیروز گردی.

- میخواهی بگویی که نمیتوانیم از نزدیک با هم دیدار نماییم.

- آری چون تو که پیروز نشدی.

- آنچه برای من والا بود این بود که بتو نشان دهم درباره آینده نادرست می اندیشی.

- به هر رو تو مرا شکست ندادی.

- تو آینده را نتوانستی درست درست و سراسر درست بازگو کنی وگرنه میگفتی بازی برابر میشود ... 

در همین هنگام دوست داتایی هوشمند پیش آمد و گفت که سرکشور پیامی برایش دارد. «نوشداتا» داتابانوی ماهروی پیشکار هوشمند افزود:

- هوشمند جان چون سرگرم بودی نیازردمت و پیام را بایگانی کردم.

- بگذار بشنوم.

- هوشمند درود، امسال جشن مهرگان باشکوهی در پیش داریم. همزمان بهره برداری از اَباختر «ایرانور» آغاز میگردد. گزارش فرجامین را از تو خواهانم و آرزومندم آنرا در جشن بدست دهی. تا مهرگان روز خوش.

- شنیدید سرکشور چه گفت؟ گزارش فرجامین را از شما میخواهد.

- نوشداتا سپاس، اینک میتوانی بروی آشپزخانه و خوراک امشب را آماده سازی.

نوشداتا روانه آشپزخانه گشت تا خوراک شب را که خورش ریواس بود آماده سازد. هوشمند در اندیشه فرو رفت. از یکسو به کاساندان می اندیشید و از سوی دیگر به آنچه که «بهرام شهرام» سرکشور از او خواسته بود. روشن نبود آیا شاهنشاه و شهبانو هم به جشن می آیند. نخست وزیر که همراه سرکشور می آمد. تنها چهار روز به مهرگان سال ۸۸۰۰ مانده بود و هوشمند اینک میبایست گزارش پایانی ایرانور را آماده مینمود. همه هوش و کوشش پیش کاساندان بود. آوای دلباز را شنید که برایش دلسوزی میکرد.

- بیچاره هوشی، یاری میخواهی؟

- یار که میخواهم، یاری ... اگر بیایی پیش من میتوانی مرا بسیار یاری کنی.

- من که پیش تو هستم، بگو برایت چکار کنم.

- این به درد من نمیخورد. من نیاز دارم تو را از نزدیک دیدار کنم. بتو هم نشان دادم که آینده را نمیتوان پیشگویی کرد و آینده همواره بگونه دیگری است و با آنچه ما میپنداریم همخوانی و سازگاری ندارد. شاید بتوانیم به آنچه که در آینده روی میدهد نزدیک شویم با اینهمه نمیتوانیم آنرا سراپا و دربست و واژه به واژه پیشگویی کنیم.

هوشمند پاسخی نگرفت. اندکی ماند. نه، پاسخی نشنید. اندیشه اش را گرد آورد و سخنش را با نیرویی بیش از پیش بسوی کاساندان فرستاد.

- دیگر نمیخواهم هیچگونه پیوندی با تو داشته باشم، مگر اینکه کاری سازمانی باشد، مگر اینکه در نشستهای سازمان با تو دیدار کنم، دیگر تو را نمیخواهم.

هوشمند اینها را گفت و نوشداتا را خواست. نوشداتا شتابان پیش هوشمند آمد. 

- بفرمایید سرورم، چکار میتوانم برایتان بکنم؟

- باید گزارش تازه ایرانور را برای مهرگان آماده کنم. نیکست مرا یاری دهی.

- چشم، اینکه کاری ندارد.  

هوشمند پیش خود اندیشید که این داستان چه بدرازا کشیده است. چه کار سختی هم پیش رو دارد گرچه خوشنود بود که نوشداتا بخش بزرگی از کار را انجام میدهد و از هم اینک نیز کار را آغاز نموده است. نوشداتا پشت هم داده ها را گردآوری، ساماندهی و ارزیابی مینمود. دو روز پیاپی اینکار را انجام داد. روز سوم پیش هوشمند آمد و گفت سرورم همه چیز برای گزارش فرجامین شما آماده است. هوشمند که این دو روز را با اندیشه به کاساندان سپریده بود به نوشداتا گفت نگارش گزارش فرجامین را آغاز نماید. نوشداتا بر پایه ارزیابی داده ها گزارش فرجامین ایرانور را بگونه چندبَری پیش چشم هوشمند مینگاشت و هر جا نیاز بود هوشمند دست بکار میشد و گزارش را رساتر میساخت. در شب پیش از مهرگان گزارش پایانی ایرانور آماده گشت. هوشمند آماده بود تا در جشن مهرگان برگ بزرگی رو نماید. دل تو دلش نبود تا کاساندان را در جشن مهرگان دیدار نماید. روز مهرگان هوشمند نیکترین جامه اش را بر تن نمود. ته ریش خود را که در روزهای گذشته بلند شده بود تراشید. بومایه «مردونیه» را که بیش از بومایه های دیگر میپسندید به سر و رویش زد. موهایش را هم شانه زد و آراست. بهترین کفش خود را که سپیدرنگ بود بپا کرد. نوشداتا با لبخند پیش آمد و چشمکی زد. انگشتانش را در خرمن گیسوان بنفشش فرو برد و با آوای نازکش پرسید:

- سرورم چیزی نیاز دارید؟ کاری میتوانم برایتان انجام دهم؟

هوشمند سراپای بلند و باریک نوشداتا را نگریست و به ژرفای چشمان درشت بنفشش چشم دوخت. لبخندی زد و گفت:

- دوست دارم رنگ چشمانت سبز و رنگ گیسوانت سیاه گردد.

نوشداتا در یک چشم بهم زدن رنگ چشمان و گیسوان خود را به همان رنگهایی که هوشمند گفت دگرگون ساخت. هوشمند لبخندی زد و نوشداتا را در آغوش کشید. نوشداتا هم دستان باریکش را بدور گردن هوشمند انداخت و او را بو کشید. هوشمند در گوش نوشداتا آهسته گفت:

- سپاسگذارم. برایم بهترینها را آرزو کن.

از نوشداتا جدا و سوار خودپرش شد. خودپر هوشمند نوترین گونه «زرخش» و زرین بود. چون شاهین بسوی جشنگاه پر گشود. 

جشن مهرگان در «مهرکاخ» برگزار میگشت. مهرکاخ ساختمان سترگ سرتاسر سپیدی است که از بیشتر جاهای شهر «یزدان» بچشم میخورد و نماهای شکوهمندی دارد. همه میهمانها آراسته بودند و بهترین جامه های خود را بتن داشتند. 

هوشمند پس از نشاندن زرخش زرینش بر جایگاه ویژه مهرکاخ با خودبَری به اندرون بُرده گشت. پس از درودگویی و روبوسی با میهمانهای دیگر پندار و نگاهش پی کاساندان میگشت.

در اندیشه بود که داتایی خوبرو جام می سرخی دستش داد. هوشمند لبخندی زد و سپاس گفت. لبی تر کرد و اندکی از می سرخگون چشید. گونه اش سرخ شد و زیرلب گفت: می شیراز.

هر چه در پندار زور می آورد کاساندان را نمیافت. هر چه سر میگرداند کاساندان را نمیدید. کجا بود خدا میدانست. ناگاه آوای دل انگیز کاساندان را پشت سرش شنید.

- پی من میگردی؟

دل هوشمند یکهو ریخت. ناخودآگاه برگشت. نگاهش خودبخود به چشمان پُر کشش کاساندان دوخته شد. آرام پرسید:

- کجا بودی؟ 

کاساندان که با لبخندی چشم در چشم هوشمند داشت با خونسردی گفت:

- در جایگاه ویژه، شاهنشاه و شهبانو همراه سرکشور، نخست وزیر و نخست دبیر چشم براه تو هستند. بهتره راه بیافتیم.

هوشمند دلهره بالایی یافته بود. دلش چنان تپیدن گرفته بود که اگر گزافه گویی نباشد انگار کاساندان تپش تند و سنگین آنرا میشنید. اگر هم نمیشنید دستکم در می یافت که هوشمند هوش نیست و سراپا دلباخته است. با اینهمه هوشمند توی دلش نام «اهورا مزدا» را یاد کرد و از خداوند یاری خواست هوش و روان و خرد خود را گرد آورد.

هوشمند همچنان نگاه در نگاه کاساندان داشت. لبخندی زد و گفت:

- نگاهم دار.

آنگاه پشتبازوی راستش را بسوی کاساندان بالا آورد و کاساندان هم دست در دستش انداخت و با هم بسوی جایگاه ویژه گام برداشتند. درون جایگاه که شدند شاهنشاه «آریازادگان» و شهبانو «آرمیتا» همراه سرکشور، نخست وزیر و نخست دبیر به پیشوازشان آمدند. هوشمند شاهنشاه و شهبانو را درود گفت. کاساندان با همان لبخندی که بر سیمای درخشانش داشت هوشمند را چنین شناساند:

- دانشمند و ایرانمند بزرگ «هوشمند میهن».

هوشمند پیش رفت دست شاهنشاه را فشرد و دست شهبانو را بوسید. سپس با سرکشور، نخست وزیر و نخست دبیر دست داد. شاهنشاه و شهبانو جامه زرین، سرکشور و نخست وزیر جامه سپید و نخست دبیر جامه آبی آسمانی بتن داشتند.

شاهنشاه با چهره تابناک خود نگاهی پرفروغ به چهره مهربان شهبانو انداختند و انگار از ایشان خواستند سخن گوید. شهبانو آرام گفت:

- بر آن شده ایم شما به ایرانور روید. نخست دبیر، نخست وزیر را آگاه نمود، نخست وزیر، سرکشور را و سرکشور ما را.

آنگاه شاهنشاه با آوای گرم خود پرسید:

- دوست دارید به ایرانور روید؟

هوشمند و کاساندان روی سوی یکدیگر نمودند و چشم در چشم و نگاه در نگاه هم دوختند. پندارگویی میان ایشان نبود گرچه هر دو لبخند بر چهره داشتند.  

                                     (۲۴ شهریورماه ۲۵۷۲)

پردیس دریای پارس

پردیس دریای پارس

 

۲۱ تیرماه سال ۸۹۷۷ خورشیدی برابر با ۲۴۹۷ ترسایی - «فرشهر» اَباختر «ایرانوند» 

همه چیز روی اَباختر «ایرانوند» ساختگی بود. از هوایش بگیر تا دریایش هرچند که بسیاری خواستار زندگی در اباختران دیگر ایرانسپهر بودند شمار گسترده ای نیز خود را با ویژگیهای فراگرد زیستی ایرانوند سازگار نموده بودند. از آن میان دو تن بنامهای «فرنوش سیمین» و «پیمان آفتاب» هستند. آنها کارشان در زمینه آفرینشهای فرادانش پنداشتی است و سال گذشته پاداش سترگی برای گزینش پژوهش پیگیرشان پیرامون کوده درآیشهای آیندنما و فرادانش پنداشتی از سرکشور ایران «دادار پاینده» دریافت داشتند. آنروز گرچه هردویشان دلتنگند. فرنوش زاده فرشهر اباختر ایرانوند است و پیمان زاده خرمشهر اباختر ایرانزمین. آنروز، سخنم ۲۱ تیرماه ۸۹۷۷ خورشیدی است، پیمان از دریای پارس میگوید، از تنگه هرمز، از آبخوستهای ایرانی، از «بهران».

"میدونی فرنوش آرزو داشتم اینک در کرانه های دریای پارس راه میرفتیم، شنا میکردیم، آفتاب میگرفتیم، هیچ جای زمین آب و هوای کرانه های دریای پارس رو نداره، توی نسکهای ایران اومده در هیچ جای زمین آرمانشهر نوین، آیندسان و پیشرفته ای چون آبخوست «کیش» ساخته نشده، میدونی فرنوش شهر من در پنج سده پیش چه رزمنامه ای رو آفرید".

پیمان به ژرفترین اندیشه های خویش فرو رفت. فرنوش آهسته برخاست و با آوایی شیرین بنرمی نم نم باران و بگرمی آفتاب تابان چنین میگوید:

"روزگاری زمین گستره کاروندیهای فرهنگ نیاکان ما بود. از درفش دادگری کاوه رنگین کمان گرفت بدست آرش و از آن تیری رها گشت چو موشک که بیرون شد از زمین و در سپهر آزاد فرامرزهای کیهانهای بیپایان ایران را پیمود. ما را امروز دریاهای پارس بسیاری است در سپهر و تنگه های هرمز بیشماری و آبخوستهای اَباخترین بی اندازه ای. اینهمه را ما بر پایه نیروی پندار، بازوی پُرکار، فرهنگ رخشا و خرد والا بدست آوردیم و در اینراه چون چنین بودیم آفریدگار همیار و پشتیبان ما بود. اکنون بمن بگو آیا دوست داری هم اینک با هم سری به پردیس دریای پارس بزنیم، با اینکه مانندسازی شده و پنداشتی است هرچند برنامه ریزیش دربست نوین هست، همون دریافت رو بهت میده، میگن کاچی بهتر از هیچی، بهرگونه سال آینده که گزینشهای همگانی هست چنانچه «باهَماد مردم» پیروز بشه و سر کار بیاد شاید اونهنگام بتونیم راهی ایرانزمین گردیم و دریای پارس راستین رو از نزدیک دریابیم، ما که دلمون چون دریا بزرگست، میخوای دلمون رو بدریا بزنیم و سوار سپهرپیمایمان شویم و خود رو به دریای کیهانی سپاریم تا سرانجام کشتی کهین دلمون سر از آبهای آسمونی دریای پارس در آره، چی میگی؟"

فرنوش اندکی ایستاد هرچند پاسخی نشنفت. آرام برگشت و چند گام بسوی پیمان برداشت و او را از نزدیک نگریست. پیمان بخواب رفته بود و چه آسوده خفته بود.    

(۳ بامداد ۱۴ اسفندماه ۸۴۷۶)   

گروه بغتا

گروه بغتا

شهبد، فرناز، سیامک، سوزان و سپیده روی دستگاه نوین و شگرفی کار میکردند. بگونه میانگین نزدیک نیم روز از هر شبانروز را در آزمایشگاه و پیرامون دستگاه نوینشان سپری مینمودند. برنامه این گروه پژوهشی دستیابی به شیوه ای بود که داده ها را از راه موجهای ویژه ای به بخش بایگانی مغز هومن سرازیر سازند. برای نمونه یک هومن میتوانست در زمان کوتاهی دانستنیهای یک دفتر بزرگ را در اندیشه خود بیاد بسپارد. میشود گفت برنامه بزرگ و شکوهمندی برای هومنها بود. این گروه پژوهشی که خود را « بغتا » مینامید بامداد هفتم بهمن ماه سال ۸۵۸۸ آماده انجام نخستین آزمایش خود شد. کار ساخت دستگاه که چهار سال بدرازا کشیده بود و « آگاهگاه » خوانده میشد در پژوهشکده « مزدا » در دامغان سازمان داده شده بود. ۵:۳۵ پگاه هفتم بهمن ماه ۸۵۸۸ سیامک بدرون آزمایشگاه گام نهاد. اندکی پس از او سپیده از راه رسید و در پی او سوزان، شهبد و فرناز فرا رسیدند. سیامک نگاهی به تک تک هموندان گروه انداخت و سپس روی یکی از چارپایه های آبی رنگ آزمایشگاه نشست. سپیده با گفتن واژه روشن داتا را بکار انداخت و آنگاه آمادگی آنرا برای انجام آزمایش جویا شد. داتا به پرسش سپیده پاسخ آری داد و افزود سراسر داده پردازی گروه بایگانی و برای بهرمندی آماده است. فرناز که همیشه بدون روپوش کار مینمود و همواره با پوشاک نیکپسند نمایان میگشت روبروی سیامک بر چارپایه نشست و پرسش خود را از داتا بازگو کرد. پرسشی که بیشتر رنگ بازرسی داشت.

- فرنامهای داده پردازی دهم دیماه ۸۵۸۸ گروه بغتا را آشکار کن.

داتا درجا پاسخ داد :

- شاهنامه فردوسی، شاهنامه نوبخت، زراتشت نامه، بهمن نامه، بهمن یشت.

همزمان با نام بردن این نامه های کهن، داتا نماهایی از این نسکها را بگونه سه بَری و برجسته پیش چشم هموندان گروه جای میداد. شهبد با ناپدیدشدن نگاره بهمن یشت در میان هموندان گروه نمایان گشت و از آنان درخواست نمود تا نخستین آزمایشگر آگاهگاه گردد. سوزان بسویش آمد و پیشنهادش را نپذیرفت. سیامک از روی چارپایه برخاست و به آنان نزدیک شد. نگاهی به چشمان درشت و آبی سپیده انداخت و همین بس بود تا سپیده رو سوی داتا بیاندازد و رای آنرا در اینباره جویا شود. داتا هم از هموندان گروه پژوهشی پرسید :   

- کدامیک از شما خواهانید که نخستین آزمایشگر گردید؟  

شهبد و سوزان آمادگی خود را به آگاهی رساندند. 

- بسیار خب پس دو نامزد داریم شهبد و سوزان.

داتا سخن خود را پی گرفت:

- اینک از هر یک از شما سه پرسش دانستنیهای همگانی خواهم نمود تا دریابیم کدامیک از شما شایستگی بیشتری دارید که نخستین آزمایشگر باشید. 

سپیده پنجه هایش را در گیسوان پرچین و کمندش فرو برد و آهی کشید. سیامک در واکنش به سخن داتا پوزخندی زد و پرسید:

- برای من و بگمانم دیگران بدرستی آشکار نیست که این خرده آزمون چه چیزی را روشن مینماید!؟

- اندکی بایستید دوستان. بزودی همه چیز روشن خواهد شد همانگونه که سپیده مرا روشن نمود.

داتا پس از این سخن زد زیر خنده. هموندان گروه پژوهشی اندکی به یکدیگر نگریستند و خاموش ماندند. براستی داتا با این خرده آزمون چه چیزی را میخواست نشان دهد. گذشته از این پاسخدادن به سه پرسش داتا چه پیوندی میتوانست با شایستگی نخستین آزمایشگر آگاهگاه داشته باشد!؟ در اینجا باید بگویم من که در آنجا در آزمایشگاه بودم و همه چیز را دیدم هنگام نوشتن این داستان افسوس خوردم که در سال ۸۵۸۸ زنده نخواهم بود مگر اینکه داروی جوانی یافته و ساخته گردد. پیش از آنکه داتا پرسشهایش را بازگو کند بناگاه در آزمایشگاه گشوده شد و سه باشنده سپهرین بدرون آمدند. همه شگفتزده شدند. هموندان گروه اگر پژوهشگر نبودند شاید از ترس بیهوش میگشتند. زیستوران سپهرین به هموندان گروه و پیرامونشان مینگریستند. در یک نگاه گذرا بسان هومنها بودند هرچند در نگاهی ژرف میشد دریافت که چهره و اندامی سراپا دگرگونه از هومنها دارند. چشمهایشان بسیار درشت بود. سری باریک و کشیده داشتند و هیچ مویی بر سر و سیمایشان بچشم نمیخورد. اندامشان هم باریک و کشیده بود درست مانند سرشان و رنگ پوستشان خاکستری گراینده به آبی بود. آنچه بسیار شگفتآور بود چشمهایشان بود که که همانند چشمهای خزندگان بود. هر سه جامه هایی بلند و بنفشرنگ بتن داشتند. داتا رشته اندیشه ها و پندارهای همگان را ناگهان از هم گسست و گفت:

- هوشمندان اَباختر « ایراهورا » درود بر شما.

آنها هر سه پاسخ دادند:

- درود ما را بپذیرید.

سیامک به هوشمندان سپهرین نزدیک شد و با کنجکاوی ژرفی سراپای آنها را ورانداز نمود. سپیده با آوای خوشآهنگ خویش به پیشوازشان رفت:

- به زمین خوشآمدید.

شهبد هم به آنان خوشآمد گفت و آمدنشان به ایران را نیکو دانست. سوزان این مژده را به آگاهی میهمانان ناخوانده سپهرین رساند:

- ایران از شما بگرمی پذیرایی مینماید.

فرناز مات و آرام ایستاده بود و دیدار با هوشمندان ایراهورایی برایش همانند یک خواب سنگین بود چرا که دانشمندان سالها کوشیده بودند این باشندگان را بیابند و ناکام مانده بودند. باشندگان سپهرین هوشمند دیگر نیز در این کوشش پیگیر نتوانسته بودند راهگشای هومنها باشند. داتا در این میان نگاره های اباختر ایراهورا را نشان میداد و آهنگهای آنجا را پخش میکرد. خدا میدانست که آن آهنگها را از کجا گیر آورده بود. در چنین گاهی که همه چیز ایستا شده بود باشنده سپهرین دست راستی پرسشی شگرف را بازگو کرد:

- کدامیک از شما دوست دارید به ایراهورا بیایید؟

سیامک بیدرنگ پاسخ داد من. فرناز دست راستش را آهسته بالا برد و سپیده از دستگاه دیواری آزمایشگاه خواست هشت تا نوشیدنی گل گاوزبان آماده سازد. سوزان و شهبد بسوی دستگاه رفتند. شهبد از دستگاه دیواری خوراکسازی درخواست دو بسته شیرینی نان نخودچی نمود. نوشابه های گل گاوزبان که با آب لیمو آمیخته گردیده بودند رنگ سرخ دلپذیری داشتند. سوزان از کنار دستگاه خوراکسازی دو سینی برداشت و یکی را به شهبد داد. هوشمندان ایراهورایی آرام و خاموش ایستاده بودند. داتا همچنان چشمندازها و نگاره های ایراهورا را نشان میداد و آهنگهای آن شهریاری را پخش میکرد. سیامک و فرناز و سپیده چشمبراه پذیرایی سوزان و شهبد از میهمانان سرزده سپهرین بودند. سوزان با سینی خویش که چهار نوشابه گل گاوزبان و یک بسته شیرینی نان نخودچی روی آن جای داشت بپذیرایی از باشندگان ایراهورایی شتافت. پشتسر سوزان شهبد هم با سینی خویش روانه پذیرایی از یاران گروه پژوهشی گشت. سوزان براستی که یک شیردختر بود. با شیرینی و آشامیدنی بپیشواز باشندگان ایراهورایی رفت و از مهمانان پذیرایی نیکویی نمود. آنها هم دست وی را رد نکردند و همراه با نوشابه خویش چند نان نخودچی برداشتند و پس از سپاسگویی سرگرم خوردن و نوشیدن شدند. در آنسوی آزمایشگاه هم هموندان گروه نوشابه بدست ایستاده بودند و باشندگان شگفتآور ایراهورایی را مینگریستند. آنها از اینرو شگفت انگیز بودند که تیزهوشترین و مهربانترین باشندگان سپهرین بشمار میآمدند. آوازه ایراهوراییان در سراسر کیهان پیچیده بود. همه باشندگان سپهرین در جستجوی آنها بودند. همه میخواستند همانند آنها باشند و از آنان پیروی نمایند. فرهنگ پیشرفته و شهریوری ایراهورا بسان گوهری بیمانند و یافت نشدنی در کیهان میمانست. همینگونه که همه سرگرم خوردن و آشامیدن بودند و همزمان به یکدیگر نیز نگاه میکردند سیامک به پیش آمد و گفت:

- اگر دوست دارید خوراک ایرانی برایتان سفارش میدهیم.

ایراهوراییان پاسخ دادند که این میهمان نوازی بسیار نیکوست و سپاسگزارند. سیامک با لبخند پرسید:

- کدام خوراک یا خورش ایرانی را دوست دارید دوستان؟

از آن سه ایراهورایی یکی درخواست مرغ ترش یا آنگونه که گفت « مرغ سبزی » کرد، یکی دیگر درخواست ته چین نمود و آن دیگری آش رشته خواست. سپیده به دستگاه خوراکسازی فرمانهای بایسته را داد. در پی این درخواستها داتا زمان را بجا دانست و از ایراهوراییان خواستار گردید که هریک پرسشی از سوزان و شهبد بنمایند و دانستنیهای آنان را بیازمایند. ایراهورایی میانی در واکنش به پیشنهاد داتا نخستین پرسش را بازگو کرد:

- شهریاری ایراهورا از چند اَباختر پیکر یافته است؟

پاسخ شهبد هفده اباختر بود و پاسخ سوزان بیست. داتا خندید و گفت پاسخ هردویتان نادرست بود. پاسخ درست بیست و یک اباختر است. ایراهورایی دست راستی پرسش دوم را چنین بازگو نمود:

- کدامیک از شما دوست دارید به ایراهورا بیایید؟

هم سوزان گفت من و هم شهبد. سیامک و فرناز هم زیرلب چیزی گفتند. انگار که آنها هم خودشان را نامزد پیمایش به ایراهورا نموده بودند. داتا گرد خودش میچرخید و نشان میداد که شادمانست تا اینکه ایراهورایی دست چپی پرسش سوم را بازگو ساخت.

- اگر داتا را به ایراهورا ببریم چه میکنید؟ 

هموندان گروه پژوهشی بغتا اندکی یکدیگر را نگریستند. همه کوششها و فرآیندهای آزمایشی و پژوهشی آنان در داتا بایگانی شده بود. با نبودن داتا آنها میبایست همه این روند پژوهشی را از گام نخست دوباره آغاز میکردند. شهبد دستی به سرش و آهی از ته دل کشید و گفت:

- گمان نمیکنم چنین کنید.

سپس رو به ایراهوراییان نمود و افزود:

- هرچند اگر به داتای ما نیاز دارید بفرمایید میتوانید ببریدش تنها باید بدانید که ما بایست این روند آزمایشی و پژوهشی جانفرسا را از نو آغاز کنیم. 

سوزان که دید پاسخ شهبد پایان یافته بمیان یارانش رفت و همینگونه که به داتا نگاه میکرد پاسخ خویش را بازگو نمود:

- درست است که ما ناگزیر خواهیم بود کارمان را دوباره از پله نخست پیگیریم با اینهمه سرافرازی بزرگی خواهد بود چون در سراسر کیهان همه هوشمندان و باشندگان به یکدیگر گزارش خواهند داد که شهریوری نام آور و بزرگ ایراهورا نیازمند دانش پیشرفته شهریوری ایران گشته است. بفرمایید اگر دوست دارید داتا را میتوانید با خودتان ببرید.

اینجا داتا آمد توی سخن سوزان و برافروخته گفت:

- نمیدانم چرا دیگران دارند جای من سخن میگویند. مگر من سر کوچه افتاده ام که دارید اینجوری سر من داد و ستد میکنید. مگر من خودم دارای اندیشه و رای نیستم. یکی از بزرگترین برنامه ریزیهای پیشرفت هوش و اندیشه در اندرون من بایگانی است.

همینکه داتا اینرا گفت ایراهورایی میانی سرش را پایین انداخت و داستان شگرفی را بازگو کرد:

- سه هزار سال پیش تنی چند از دانشمندان ما راهکار نوین و بسیار پیشرفته ای برای فراگیری آنی دانستنیها یافتند که در یک نگاه بسیار نیکو و ارزشمند مینمود هرچند پیآمدهای بی اندازه هراس آوری با خود همراه داشت.

ایراهورایی دست چپی گفتار یارش را چنین پیش برد:

- شیوه نوین یادگیری آنی گروه گسترده و انبوهی را به بیماریهای روانی دچار کرد و پیشآمدهای ناگوار و دردآوری را ببار آورد تا جاییکه شهریگری ما پس از گذشت یک هزاره تیره و تار خود را از پرتگاه نیستی بالا کشید و از آنپس روند درست زندگی پیگیری گشت.

ایراهورایی دست راستی این گزارش را چنین پایان داد:

- بما گفته اند در آنزمان که دانشمندان ما دستگاه یادگیری آنی را ساختند روز چند هوشمند گیهانی در برابر آنها پدیدار شدند و کوشش کردند آنان را از آزمایش دستگاه بازدارند. دریغا که هیچیک از دانشمندان ما به پندشان گوش فرا ندادند.

سپیده خوراکهای سفارشی ایراهوراییان را نزدشان برد و بدستشان داد. براستی که او هم یک شیردختر بود. ایراهوراییان با چهره هایی اندوهگین خدانگهدار گفتند. سیامک پرسید: 

- مگر خوراکهایتان را نمیخورید؟

یکی از ایراهوراییان که درست ندانستم کدامیک بود گفت:

- خوردن اینها در ایراهورا خوشایندست.

هر سه ناپدید شدند. هموندان گروه پژوهشی خود را تنها یافتند. اندکی گیج شده بودند. نمیدانستند گام پسین کدامست. داتا ناگهان نماهایی از نامه های کهن را بگونه برجسته و سِبَری نشان داد. انگار میخواست وانمود کند برای آزمایش آگاهگاه آماده است. همینگونه هم بود. پس از نمایش نگاره بهمن یشت داتا نام آزمایشگر برگزیده را بازگو کرد:

- سپیده این تو هستی که نخستین آزمایشگر آگاهگاه خواهی گشت.

سوزان و شهبد شگفت زده  به یکدیگر نگریستند و رای داتا را یک شوخی پنداشتند هرچند پیش از اینکه دریابند سخن داتا رای فرجامین بوده است سپیده با گفتن واژه خاموش داتا را از کار انداخت. در یک آن همه آسوده شدند. سراسر آزمایشگاه پژوهشکده « مزدا » در دامغان آرام گشت. روشن نبود زمان چیست. کسی به آن نمی اندیشید. گمان میکنم همان هفتم بهمن ماه ۸۵۸۸ بود.  

( چهارشنبه ۱۹ آذرماه ۸۴۷۷ زرتشتی )   

پندارهای آرمانی

پندارهای آرمانی

در جهانها و آماجهای بزرگ و بی در و پیکر خویش گمگشته بود. گمان میکرد برای آیندگان کار میکند و کارش پیگیری و پایداشت خواستهای گذشتگان است. در پیرامونش کمتر کسانی میدانستند که او چه میکند. شاید بشود گفت در پیرامون وی کمتر از انگشتان یک دست دوست پیدا میشد. نه اینکه او دشمنان بسیار داشت. او در خودش بود و زمان برای دیگران نداشت. جهانها و آماجهای او به اندازه ای والا بودند که دیگر برای خودش هم زمانی بازنمانده بود. زمان او بسته بود. روان او سخت خسته بود. اندیشه اش در هم شکسته بود و سخنش سربسته بود. آیا میتوانست در زمانه و گردش سیاهیها آفریننده دبیره ای نوین باشد؟ دبیره ای که با بهره گیری از آن بتواند به راز ساده ترین زبان جهان دسترسی پیدا کند؟ گهگاه میپنداشت این دبیره برای زبان پارسی چه نیکو میتواند باشد. در هنگام ناامیدی هم خود را دلداری میداد که فردایی خواهد بود و مردمانی دیگر و شمارشان از امروز بسی بیشتر. این وابستگی اندیشه های او به آینده دلبستگی دیگری را هم در اندرون جان و تنش ببار آورده بود. وی شیفته داستانهای آیندگون میهنی بود. او آفریدگار جهان نگری ویژه ای بود که بنیاد داستانهای آیندنما و پنداشتی اش را اندام میداد. ارزشهای راستین فرهنگ ایران پایه بنگاهی داستانهایش را پیکر میبخشید. او شیفته فرهنگ پاک ایران بود و میتوانست رسامندی و پیشرفت این فرهنگ را در چارچوب داستانهایش آشکار سازد. برای او روشن بود که فرهنگ ده هزار ساله ایران در آینده چه نمایه هایی را بخود خواهد گرفت و در چه سیماهایی نمودار خواهد بود. او در زمانه خویش دریافته بود که چه زمینه هایی باشنده اند که فرهنگ راستین و پاک ایران میبایست در آنها خود را پدیدار سازد. برجسته ترین این زمینه ها دانش بود و گسترش ایران در سپهر. او در اندیشه رساندن ایرانشهر به ایرانسپهر بود و تنها یک ابزار در دست داشت، خودکار. او و خودکارش یا خودکارهایش داستانهای دانش پنداشتی را بر رویه ها و برگهای دفترهای بسیاری بایگانی میکردند و گهگاه خامه اش بسان موشکی یا سپهرپیمایی در پندارش نمایان میشد. او آگاه بود که هومنهای ایرانی آینده بایست بسیار دانا و توانا باشند که بتوانند به پیمایشهای دوردست در کهکشان و کهکشانها و کیهان و کیهانها رهسپار گردند. بایست بسیار نیرومند و آماده باشند که بتوانند بر اَباختران دیگری سوای زمین زندگی کنند، خانواده پرورند، شهر بسازند و ایرانسپهر را گسترده و پیشرفته نمایند. او ایران نگری و جهان نگری شگفت انگیزی داشت. چون « اوستا » را بخوبی خوانده و دریافته بود میدانست که کشور در آینده به چنان آماجهایی خواهد رسید. بسیاری نام وی را از من پرسیده اند. گویند نامش « آرمان پندار » است.

سه شنبه چهارم شهریورماه ۸۴۷۷ زرتشتی برابر ۲۵۵۵ کوروشی 

باهماد شیروخورشید

باهماد شیروخورشید

هموندان "باهَماد شیروخورشید" همگی همپوشهای زرین و رخشنده ای بر تن داشتند. بر سینه یکایکشان نشان شیر و خورشید و شمشیر بگونه ای انداختاری شده بود که سیمای خورشید چهره شیر بود و پرتو فروغ خورشید افزون بر اینکه یالهای شیر بود پیکردهنده دوازده شمشیر نیز بود. سه نماد شیر و خورشید و شمشیر در این انداختار بگونه شگرف و هنرمندانه ای در هم آمیخته شده بودند و با هم یک نشان رسامند و پیشرفته را پدید آورده بودند.

شیروخورشیدیان آیندگان دوردستی هستند که آرمانشان بهسازی گذشتار ایران است. آنها آماجشان پیمایش در گذشته و بازسازی رویدادهای دردناکیست که سده ها و هزاره ها کارگزار رنج و اندوه و بدبختی ایرانیان و بویژه ایرانمندان بوده اند. این پرسش را کسی نمیتواند پاسخ گوید که شیروخورشیدیان چند تن هستند و از چه گاهی به گذشته های گوناگون رهسپار میگردند.

آنها در گمارش خود به زمان هخامنشیان رهسپار شدند و با یاری رساندن به آریوبرزن  تازش اسکندر را در هم شکستند و بگونه ای او را در هم کوبیدند که پس از گریختن به سرزمین خویش تا پایان زندگی دیگر هرگز به اندیشه جهانگشایی نیافتاد.

شنیدنی تر از همه گمارش شیروخورشیدیان به زمان ساسانیان و یاری رسانی هموندان باهماد به رستم فرخ هرمز است. تازیان در کارزار چنان شکست سنگینی را پذیرا شدند که با پای پیاده دوان دوان بسوی بیابانهای خویش گریزان و پراکنده گردیدند و از آنپس دیگر هیچهنگام مرزهای ایران آنها را نزدیک خود ندید.

گمارش دیگری که شیروخورشیدیان بانجام رساندند تار و مار کردن تازش مغولها بود. آنها با یاری دادن به سردار خرمیان بنام «کیوان آرزم» سواران انبوه مغول را پس راندند و چنگیز را با شکست سختی روبرو نمودند. پس از آن مغولها هرگز لشگرکشی نکردند و در نزدیکی مرزهای ایران زمین دیده نشدند.

شیروخورشیدیان با گمارشها و پیمایشهای خود در گذشته کارها و بهسازیهای فراوانی انجام دادند. آنها در زمان خود سرگذشت ایران را دگرگونه ساخته اند و گذشتار را جور دیگر میدانند و میشناسند. در فرادانش والا و باورنکردنی زمان آنها که از پندار ما بیرون است و شاید کمتر کسی گنجایش و توان دریافتش را داشته باشد چکیده بخشی از گذشتار ایران چنین است:

"داریوش سوم پس از شکست اسکندر از آریوبرزن بیست سال دیگر فرمانروایی میکند. در سال ۶۱۷۰ زرتشتی، پسر بزرگ وی «داریوش چهارم» بر اورنگ شاهنشاهی هخامنشی مینشیند و پس از سی سال فرمانروایی نیرومندانه، فرزندش «کمبوجیه چهارم» جانشین او میگردد. «کمبوجیه چهارم» با اینکه فرمانروایی توانا و دادگر بود پس از سی سال فرمانروایی با نبرد نیروها در اندرون کشور رویارو میشود. در جنگی که میان وی و «اشکان» درمیگیرد شکست میخورد و بسوی خاور میرود و به سرزمینی پناهنده میشود. با فرجام روزگار هخامنشیان در سال ۶۲۳۰ زرتشتی دودمان اشکانی فرمانروایی نوین ایران را بنیاد میگذارد. اشکانیان نزدیک به پنج سده استوار و پولادین کشور را نگهبانی میکنند و نیاخاک را بسوی آینده پیش میبرند. در سال ۶۷۰۶ زرتشتی اردوان پنجم که آوازه اشک ۲۹ را داشت از اردشیر پاپکان شکست می یابد و روزگار نوین دیگری در سرگذشت ایران آغاز میگردد. دودمان ساسانی نیز نزدیک به پنج سده بر سرزمین نیاکان فرمان میراند و در پی دودمانهای ایرانی هخامنشی و اشکانی روزگار سرافرازی دیگری را بازمیگشاید. در سال ۷۱۱۸ زرتشتی هنگام پادشاهی یزدگرد سوم تازیان بسوی مرزهای ایران روانه میگردند. رستم فرخ هرمز سپهسالار ایران و جنگاوران دلیر کشور با درفش کاویان برای پدافند از مرزهای باختری خود را به آوردگاه میرسانند. درفش کاویان یادگار خیزش کاوه آهنگر به رنگهای سرخ و زرد و بنفش و نمایانگر سه رنگ نهادین رنگین کمان از رستم دستان دست بدست پهلوانان و سپهسالاران بزرگ ایران گردیده بود تا به رستم فرخ هرمز رسیده بود. در جنگی که میان ایرانیان و تازیان درمیگیرد شمار انبوهی از تازیان از پای درمی آیند و بسیاری از آنها پا به گریز میگذارند. سپاه ایران پس از این پیکار پیروزمندانه به پایتخت بازمیگردد و یزدگرد سوم دستور برگزاری جشن همگانی در سراسر کشور میدهد. در سال ۷۱۵۲ زرتشتی یزدگرد سوم پس از ۳۸ سال شاهی درمیگذرد و جای خود را به پسرش «پیروز» میدهد. پیروز پس از چند ماه از تاج و تخت کناره گیری میکند و بسان کیخسرو به جستجوی جهان مینوی میرود. بهرام پسر دیگر یزدگرد سوم و در پی او ساسانیان همگی به شوند پاکی و بزرگی پیروز از وی پیروی میکنند و از پی او شتافته و پس از هفت روز ناپدید میگردند. امروز باورست آنها نیز در شمار جاویدانند و هنگام رستاخیز به جهان مادی بازمیگردند و در راه نوسازی گیتی کوشش مینمایند. با نبود بازمانده ای از ساسانیان تاج و تخت ایرانزمین هرچند بدون شاه نمیماند. دودمان نیرومند اسپهبدان در چنین هنگامه ای خود را چون گردباد به تیسفون میرساند و فرمانده توانمند آنان اسپهبد خورشید را بزرگان کشور شاه ایران میخوانند و او آوازه «خورشیدشاه» می یابد. خورشیدشاه پایتخت را از  تیسفون به ری جابجا میسازد و پس از پنج سال شاهی چشم از جهان فرومیبندد. در سال ۷۱۵۷ زرتشتی اسپهبد شروین تاجگذاری مینماید و بجای پدرش بر تخت شاهی مینشیند. شروین پس از ۴۳ سال فرمانروایی دادخواهانه دیهیم شاهنشاهی ایران را به فرزندش اسپهبد شهریار میسپارد.  شهریار در سال ۷۲۰۰ زرتشتی تاج بر سر مینهد و ۵۷ سال با مهر و دوستی شاهی مینماید. با سپری شدن روزگار وی دختر بزرگش «اسپهبد شیرین» در سال ۷۲۵۷ شاهنشاه ایرانزمین میشود و در روزگار فرمانروایی اش که ۴۷ سال پایدار میماند هنر گامهای والایی برمیدارد. در سال ۷۳۰۴ «اسپهبد شاهین» فرزند بزرگ و کهنسال وی به شاهی میرسد. «شاهینشاه» سپاهیان ایران را بیش از پیش نیرومند میسازد و توان رزمی کشور را چند برابر افزایش میدهد. روزگار فرمانروایی وی ۲۴ سال پایدار می ماند .پس از او دختر بزرگ و خردمندش «اسپهبد شهرزاد» بجای پدر بر تخت شاهی می نشیند .در گستره چهل سال فرمانروایی وی که از سال ۷۳۲۸ آغاز و به سال  ۷۳۶۸ پایان می یابد دانش پیشرفت شگرفی میکند. شهرزاد در ۱۰۵ سالگی چشم از جهان فرو میبندد و دخترش «اسپهبد شهنوش» در پیشگاه مردم ایران تاجگذاری میکند .شهنوش پنج سال با مهربانی و نیکوکاری شاهی مینماید و در سال ۷۳۷۳ به سرای دیگر میشتابد. در همانسال «اسپهبد شهناز» دختر وی بر اورنگ شاهنشاهی ایران مینشیند و پس از ۲۸ سال فرمانروایی آهنین جای خود را به پسر بزرگش «اسپهبد شهداد» میدهد. در روزگار فرمانروایی شهناز سامانیافتن همه کارها و نهادهای کشوری و لشگری از والاترین و ارجدارترین ویژگیهای پیشرفت کشور بشمار میرفت و بر روی آن سخت کار میشد. در سال ۷۴۰۱ اسپهبد شهداد بر تخت ایران مینشیند و پس از ۴۸ سال فرمانروایی پرکار و دلسوزانه برای مردم با این جهان بدرود میگوید. پس از  شهداد  پسرش» اسپهبد شیرزاد» بر اورنگ شاهنشاهی مینشیند. شیرزاد از سال ۷۴۴۹ تا ۷۴۹۰ فرمانروایی میکند و در روزگارش شهرهای کشور آبادتر از هر گاه دیگر میگردند. در سال ۷۴۹۰ فرزند وی «اسپهبد شهباز» شاهنشاه ایران میگردد و در گردش بیست ساله فرمانروایی وی «خرمدینان» پیروان گسترده یک دین بزرگ و نیرومند ایران رفته رفته همه نهادهای ارجدار و پرتوان کشور را در دست میگیرند. در سال ۷۵۱۰ انجمن مهستان که بیشتر نمایندگانش از خرمدینان بودند فرمانروایی اسپهبدان را پایانیافته خواند و با آرای چشمگیر خود فرنشینی خرمدینان را بنیاد نهاد .بدینسان کارنامه فرمانروایی اسپهبدان پس از ۳۵۸ سال بسته شد. خرمدینان مزدک بامدادان را که در روزگار ساسانیان از سوی قباد پذیرفته و سپس بفرمان پسرش خسرو انوشیروان به آتورپاتکان رانده گشته بود بهساز دین زرتشت میدانستند و چهار سده از آرمانهای مزدک نگهبانی نموده بودند. در بهرام روز تیرماه ۷۵۱۰ اسپهبد شهباز همراه ۱۲۰ هزار سپاهی از آمل رهسپار ری میگردد و در نزدیکی ساختمان انجمن مهستان می ایستد. از آتورپاتکان یکصد هزار جنگجوی خرمی چون تندباد آهنگ ری میکنند. از سویی هفتاد هزار سرباز خرمی در پایتخت نیز فرمان آماده باش دریافت میدارند. شاه یکه و تنها بگونه پنهانی میان نمایندگان مهستان میرود و به بزرگان کشور میگوید: "برای رزم به اینجا نیامده ام. اگر خواهان فرمانروایی خرمدینان بر این مرز و بوم هستید و پادشاهی توانمند اسپهبدان را برای دهگانان و برزیگران زیانبار یافته اید پس هنگامه بکاربستن آرمانهای مزدک بامدادان فرا رسیده است و من بسان کیخسرو و پیروز از تاج و تخت و این جهان دست میشویم. تنها پندم بشما اینست که خون نریزید که همه از نژاد «گیومرتن» بزرگیم".             بزرگان ایران در انجمن مهستان همه سر فرود میآورند و در برابر اسپهبد شهباز زانو میزنند هرچند هنگامیکه برمیخیزند هیچ جا نشانی از شاهنشاه نمی یابند.                                فرمانروایی خرمدینان که جامه سرخ بتن میکردند و سرخ جامگان نیز خوانده میشدند با راهبری «جاوید خرمی» بنام سالار خرمدینان از بیست و یکم تیرماه ۷۵۱۰ آغاز گشت. شیوه کشورداری خرمدینان نزدیک به اشکانیان بود با این دگرگونی که میتوانستند هر نوروز سالار کشور را جایگزین کنند. نامه مزدک و آموزشهای او که مزدکنامه خوانده میشد چون اوستا گرامی داشته میشد. پارچه های ابریشمین سرخ فام بر درفش کاویان آویخته گردیدند و پایتخت از ری به گنجه جابجا شد. ایران در روزگار خرمدینان با آرای انجمنهای روستایی و شهری گردانده میشد. نمایندگان انجمنها بیشتر کشاورزان و افزارمندان بودند. بزرگترین انجمن فرمانفرمایی انجمن کشوری مهستان بود که از روزگار اشکانیان نیروی کارآیی فراوان در سرنوشت ایران داشت. انجمن کشوری مهستان که از انجمنهای استانی کهستان اندام می یافت دربردارنده یکصد تن از بزرگان ایران بود و توان گزینش شاهنشاه یا جایگزینی اش را داشت. با سر کار آمدن خرمدینان توده های مردم بیش از پیش فشرده و پیوسته شدند و همکاری گسترده ای میان آنان در زمینه های گوناگون سازندگی انجام یافت. خرمدینان ۴۹۰ سال سروری کردند. از رویدادهای برجسته زمان آنها تاختن مغولها به مرزهای ایران به سرکردگی چنگیزخان بود. در سال ۷۷۰۱ چنگیزخان با سپاه بیشمار خود بسوی مرزهای مرزهای ایرانزمین تاخت. مغول ها هرچه سر راه خود می یافتند به ترسناکترین شیوه ها نابود میکردند. هر کجا که سپاه چنگیزخان میگذشت با خاک یکسان میشد. همه جا به آتش کشیده میشد و در دل مردمان سرزمینهای گوناگون هراس سترگی پدید آمده بود. سالار خرمیان در آنهنگام «پاپک خرمی» نام داشت. وی کیوان آرزم فرمانده نیروهای رزمی ایران را گمارد تا به نبرد چنگیزخان شتابد. سردار ایران بیدرنگ همراه یکصدهزار جنگاور بیباک و کارآزموده رهسپار مرزهای خاوری و اَپاختری کشور گردید. لشگریان چنگیز که هر سپاه و هرگونه پایداری را بر سر راه خود در هم شکسته و سرکوبیده بودند در برخورد با ایرانیان خود را ناتوان و درمانده یافتند. لشگریان انبوه چنگیزخان در کارزاری بزرگ از سپاهیان ایران شکست سختی خوردند و پس نشستند. در جنگ دوم که یکصدهزار سوار دیگر به آوردگاه آمدند و بازمانده لشگریان چنگیز را پشتیبان بودند سپاهیان ایران چون رشته کوهی پولادین در برابر تاخت و تاز مغول ها ایستادند و سپس با یک شبیخون کوبنده لشگریان چنگیزخان را تار و مار کردند. در درازای سروری۴۹۰ ساله خرمیان ۱۲۳ سالار فرمانروایی نمودند که از میان آنها «شهرک خرمی» بیشترین زمان کشورسالاری را داشت. وی دو دهه سالار ایران بود و به فرنود منشهای هومنی و مردمی هواداران بسیاری میان توده مردم و در مهستان داشت. سالاران دیگر خرمدینان از یک تا دهسال کشورسالاری نمودند. 

در هرمز روز فروردین ماه سال ۸۰۰۰ یکی از اَفرنگترین نوروزها فرا رسید. نوروز هزارگانی بود. آغاز هزاره نهم بود. مهستان به این انگیزه با فرستادن یک فرمان همگانی کشورسالاری خرمیان را برچید و بدینسان سروری «آذرک خرمی» واپسین سالار خرمدینان پایان یافت. هزاره نهم زرتشتی بدین راستاد با یک دگرگونی نوین در سرگذشت ایران آغاز گشت. رستاخیز گسترده ای در همه زمینه ها پیکر می یافت. نوآفرینیها و نوکاریهای شگرفی در دانش و هنر انجام میگرفت و دانشمندان و هنرمندان کشور کاروندی پرآفرین و چشمگیری را آغاز و پیگیری نمودند. به رای و دستور مهستان رهبر کشور بنام سرکشور شناخته و خوانده گشت. سرکشور هر نوروز در یک همه پرسی آزاد برگزیده میگشت. گزینش دوباره یا چندباره یک سرکشور نیز شاینده بود و چنانچه سرکشوری کارنامه ای درست و سازنده داشت میتوانست با رای مردم بر اورنگ ایران پایدار بماند. از آغاز هزاره نهم زرتشتی تاکنون شمار بسیاری سرکشور آمده و رفته اند که نخستین آنها «شهران آزادگان» نام داشت و سرکشور کنونی ایران «سپهران بزرگان» نام دارد."

این فشرده ای است از گذشتار ایران در جهان شیروخورشیدیان. در این گذشتار هزارتوهای بیشماری پراشیده و باشنده است که پرداخته و آورده نشده اند. در یکایک آن ریزه کاریها شیروخورشیدیان سخت سرگرم کار و بهسازی هستند. آنها هر آن که بخواهند میتوانند سرگذشت و سرنوشت ایران را دگرگون و نوسازی نمایند.


دوشنبه ۱۴ آبان ۸۴۷۶

 


هفتاب

هفتاب

 هفتاب نام اَباختری است بسان بهشت. آنها که پردیس را باور ندارند اگر سری به آن اباختر بزنند و نیکیهایش را از نزدیک دریابند در یک آن هر گونه دودلی خود را درباره هستی بهشت کنار خواهند نهاد. هفتاب یکی از اباختران گردشگاهی ایرانسپهر است با آرمانشهرهای بسیار. اباختر بزرگی نیست، خُرد هم نیست. در اندازه ای است که در سده نود و پنجم زرتشتی روزانه پذیرای ده به توان ده میهمان و کیهانگرد ایرانی و انیرانی است. هفتاب که در سامانه ای با هفت خورشید بزرگ و خُرد جای دارد هرگز شب ندارد. پاییز و زمستانی هم آنجا در کار نیست. سالش برابرست با بیست ماه که از آن ده ماه بهار و ده ماه تابستان است. پنجاه شهر گوناگون و دیدنی بر اباختر هفتاب ساخته شده اند که هریک از پیشرفته ترین و شگفتآورترین سازوبرگهای دانشکاری برای آسایش و شادمانی میهمانها بهرمندند. هرکس که پا بر اباختر هفتاب گذارد آرزو میکند که برای همیشه در همانجا زندگی را بسر برد. آنجا سرزمین آرزوهاست و هرکس به خواسته های خود میرسد. در هفتاب پندارها میتوانند زنده گردند و براستی بپیوندند. شما اکنون چه آرزویی دارید؟ آرزویتان هرچه باشد در هفتاب برآوردنی است. آنچه در هفتاب فرمانرواست فرادانش و رازآرمان است. میپرسید ایندو چیستند؟ پاسخ آسان و کوتاهست.فرادانش، دانش برتر، والا و ناشناخته در زمینه ها و به توانهای بیشمارگان، بیاندازه ها و بیفرجامهاست. رازآرمان هم آرمانی است گران کششدار که با همه سادگی، فشرده و پیچیده است و از اندرونش بیپایانها پاسخگوی پرسشها و نیازهای بیشمار کیهانی و مینوی توانند بود. با اینکه فرادانش و رازآرمان پیوندی تنگاتنگ و ناگسستنی با یکدیگر دارند در جاهایی نیز میتوانند با همدیگر درگیر و شاخ بشاخ گردند. از شما چه پنهان آنچه در هفتاب برآورنده آرزوهاست همین هماهنگی فرادانش و رازآرمان است گرچه این شایندگی جای خود را دارد که چه بسا همه این گفته ها رونوشت آگهیها، فرادادها و پیامهای بازرگانی پیوستاران بزرگ جهانگردی بوده باشد. اینها آنچه اند که دیدم و بازگوییدم. اگر دوست دارید خودتان به هفتاب سری بزنید، در یک یا چند شهر و یا بخش آن بسر برید و از نزدیک گزارش دیدارتان را به بنگارید تا این داستان روشنتر گردد. « کارن » در اینجا به نگاشته خود در رایانه پایان داد و جام جهان نمایش را فراخواند. نگاهش را ناخودآگاه بسوی گاهنامه روی میزش دوخت. هرمز روز فروردین ماه سال ۸۴۹۶ زرتشتی بود. یکم فروردین ماه بود و نوروز و سال نو درست در همان آن فرا رسید. سال ۸۴۹۷ آغاز گردیده بود. بیدرنگ گفت ایستگاه یک. آهنگ ویژه نوروزی با همراهی گروه بزرگی از خوانندگان و نوازندگان برجسته کشور پخش میگردید و همزمان شماره ۸۴۹۷ نشانگر آغاز سال نو چشمکزنان بچشم میخورد. کارن سپس گفت ایستگاه دو. نماهای زنده و گوناگون جشن و شادی مردم در پایتخت و شهرهای سراسر کشور همزمان بگونه چندبَری پخش میگردید. کارن اندکی نگریست و گفت ایستگاه سه. چهره های سرشناس فرهنگی، هنری و پژوهشی کشور میهمانهای برنامه نوروزی ایستگاه سه بودند. ایستگاه چهار آهنگ شاد و شورانگیزی پخش مینمود. ایستگاه پنج رویدادهای ایران و جهان را به آگاهی میرساند. ایستگاه شش نمایش سرگرم کننده و خنده آوری داشت. کارن اندکی به نمایش نگاه کرد. کمی خندید، دید و شنید ایستگاه هفت پیام میدهد پیکار پایانی شترنگ قهرمانی جهان در پکن هم اکنون زنده. کارن یکهو فرو رفت در ایستگاه هفت. کمی به آرایش نیروهای استادان بزرگ ایران و هند نگریست و پیکار را در پندارش بررسید. بازی برابر بود. زیرلب گفت : هشت پیکار برابر پی در پی، ها! از ایستگاه هشت ناخواسته گذشت و به ایستگاه نُه رسید. همینگونه ایستگاهها را پیاپی میگذراند. خدا میداند چند ایستگاه بود. سرانجام خسته شد و گفت خاموش. جام جهان نما بسته شد. از همه کارهایش بیزار شده بود. هیچیک از کوششهایش فرآیندی در پی نداشت. رفت روی تختش دراز کشید. میخواست به هفتاب بازگردد. راه درازی در پیش نداشت. تنها میبایست چند گام تا جایگاه « زروانوند » بردارد. 

زروانوند راه جابجایی او به هفتاب بود و کارن را در یک چشم بهم زدن به سال ۹۴۹۷، یکهزار سال آینده یا هر سال دیگری که میخواست میفرستاد. کارن دودل بود و نمیدانست چکار کند. او هنگام سپری کردن آسودماه خود در هفتاب آرزو کرده بود به یکهزار سال پیش سری بزند. اینک خواستار بود که پس از بازگشت به هفتاب آرزوی دیگر خود را که رهسپاری به یکهزار سال آینده بود به انجام رساند. کارن ده روزی بود که در کرمان بسر میبرد. بخانه ای فرستاده شده بود که دربردارنده پیشرفته ترین دستگاههای دانشکار بود. خود کارن جوان بیست ساله ای بود. چهره ای دوستانه و سری پرشور داشت. هر سال آسودماه خود را در هفتاب میگذراند و به مرزهای ناشناخته راه می یافت. اینکه چرا از پیمایش خود به یکهزار سال پیش خسته شده بود یکنواختی آروینش از پیمایش به آن زمان بود. چیز نویی نمی یافت. آنچه را که با آن برخورد میکرد کمابیش در زمان خود از آنها آگاهی یافته بود. تنها چند روز نخست برایش تازگی داشتند. آنهم از اینرو که با دختری نیکو آشنا گشته بود و هر روز با او دیدار داشت. اکنون که نوروز بود دیگر او در کنارش نبود. نمیدانید با دختر بیچاره چه کرده بود. او را فرستاده بود به زمان خودش و به یکی از آرمانشهرهای هفتاب. دختر خورشیدچهر که آفتاب نام داشت هفده ساله بود و پس از آشنایی با کارن سخنان او را با جان و دل پذیرفته و بخواست او تن داده بود. میپرسید چرا خود کارن همراه آفتاب به هفتاب و زمان خودش بازنگشت؟ پرسش خوبی است. کارن به آفتاب گفته بود چنانچه آرزو کند او را به سرزمین آرزوها میفرستد. سرزمین آرزوها هرچند از دیدگاه آفتاب مینای دیگری داشت. او میپنداشت کارن با این پیشنهاد آرمانی از راز مهر خود پرده برداشته و بگونه ای میخواسته بگوید که خواهان پیوند زناشویی با اوست. اگرچه پنداشت آفتاب آنچنان هم نادرست نبود. آنچه کارن در پی آن بود آزمایش آفتاب بود. اینکه اگر او را به هفتاب بفرستد او در آنجا چه آرزویی خواهد نمود؟ آیا آرزوی داشتن او را خواهد کرد؟ آیا آرزو خواهد نمود که کارن را میخواهد و تنها کارن را و آنهم با فریاد؟ انگار آنچه خواست و آرزوی کارن بود برآورده نمیشد. از سویی آفتاب هنگامیکه ناهمسانی سخن کارن را با چگونگی فراگرد تازه خود که به آن فرستاده شده بود دریافت به چند و چون مهر میان خود و کارن ناباور گشت. آیا میتوانید بپندارید که زندگی در هزاره ای پیش یا پس تا چه اندازه سخت و دردسرآفرین میتواند گردد؟ اگر به هزار سال پیش یا یکهزار سال آینده فرستاده میگشتید به پشتوانه دانسته ها و با نگرش به اروندهای زمان خودتان در آن هنگامه چکار میکردید؟ پنداشتش چه بسا از توان اندیشه مان برون باشد. کوتاه سخن، دشواریهای دوستی و مهرورزی کارن و آفتاب یکی دو تا نبود. اینرا کارن خوب میدانست. تنها امیدوار بود که اگر آفتاب با آرزوی خود در هفتاب آرزوی او را هم برآورده سازد هنگامیکه با یکدیگر دیدار مینمایند مهرشان و پیوندشان بگستردگی یکهزاره پشتوانه خواهد داشت و این چه نیکو میتواند باشد. آشنایی و دوستی او با آفتاب در اندک زمانی انجام یافته بود و کارن با گذشت چند روز به او دلبستگی پیدا کرده بود. آفتاب هم که سراپا شیفته او گشته بود. پس چرا پس از گذشت چند روز هیچ نشانی از درستی و پاکی این مهر دریافت نشده بود. اگرچه در درون این مهر هم برای کارن و هم برای آفتاب بس تپنده و پرتوان بود. کارن از روی تختش برخاست. میخواست به هفتاب و زمان خود بازگردد. تنها چند گام تا جایگاه زروانوند پیوند او را با زمان خویش پدیدار میساخت. کارن آن چند گام را برداشت. به رای پایانی خود رسیده بود. بایست بازمیگشت. هنگامیکه در جایگاه زروانوند ایستاد آرزویش یکچیز بود، دیدار دوباره آفتاب. سیمای آفتاب درخشان و پرفروغ بسان خورشید بود. گیسوان زرین و بلندش چون گندمزاری پربار یکدست و انبوه بود. چشمانش چون آوایش کِشنده و کُشنده بود. اندامی مانند فرشتگان داشت. مهربان و خردمند و نیکپوش بود. در جایگاه زروانوند کارن بیاد گمشده خود بود. آیا میتوانست دگرباره او را پیدا کند؟ تا آنجا که میدانست یافتن آفتاب کار ساده ای نمیتوانست باشد. دیری نپایید و کارن به زمان خود و آرمانشهر « فراز » در اباختر هفتاب جابجا گردید. هنگامیکه از جایگاه زروانوند گام بر سرسرای خود نهاد نخستین چیزی که نگاهش را بسوی خود واداشت رخشندگی بیش از پیش هفتاب بود. کارن در ایوان را باز کرد و دریافت که دمای هوا نیز بسی بیش از گذشته فزونی یافته است. گاهنامه هشتم « وَشت ماه » سال ۹۴۹۷ را نشان میداد. اَباختر هفتاب در میانه بهار بسر میبرد. نزدیک پنج ماه از بهارش میگذشت. کارن شگفتزده گشت. نمیدانست چه شده که در اینهنگام از سال که خنکترین هوا سرشت هفتاب است چگونه داغترین هوا که از گرمترین روزهای تابستان هفتاب بس پُردماترست آب و هوای فرگردی این اباختر را دگرگون ساخته است. گفتم روزهای تابستان هفتاب. شاید این پرسش برایتان پیش بیاید در اباختری که شب ندارد چگونه یکروز را میشماریم. گردش هفتاب بگرد خود نزدیک دو شبانروز زمینی است. روز در هفتاب به دو بخش شناسایی میگردد. بخش نخست که برآمدن و فروغ « شهشید » بزرگترین خورشید هفتاب را دربردارد و بخش دوم که با درخشش شش خُردشید پیگیری میگردد. کارن همانگونه که ایستاده بود به سپهر نگریست. نه شهشید را دید و نه خردشیدها را. روشن نبود زمان و دما چیست. زمان و دما را جویا شد. آوای خوش زنانه ای زمان و دما را به آگاهی رساند. زمان ۱۰ و دما ۵۴ پایه بود. کارن به ایوان رفت. سراپای اندامش خوی کرده بود. از زمان میدانست که شهشید باید در سپهر باشد. از روی ایوان سرش را بسوی خاور چرخاند و نگاهش را به سپهر دوخت. شهشید اندکی بالاتر از بلندترین ساختمان شهر دیده میشد. کارن دو خورشید را نزدیک یکدیگر فروزنده دید. کنار شهشید خورشید نویی بچشم میخورد که پرتو روشنایی اش جان و تن کارن را نوازش میداد و گرمایش او را بسوی خود میخواند. آفتاب با فروغی بیمانند بر هفتاب رخشان بود.

    ۱۳ تیرماه ۸۴۷۶ برابر ۲۵۵۴ کوروشی 

( ویرایش این داستان و داستانهای پیشین در سال ۲۵۷۰ )