فراگاه

هر دو بخش این واژه دو مینا دارند. خود این واژه دربردارنده مینایی بس ژرف استهوشیار اندکی اندیشید و نگاههای دانشجویان را ژرف نگریست. آنگاه سخن خود را پی گرفتفراگاه از یکسو بمینای آگاهی فراترست و از سویی بمینای جا و زمان فراتر و بسیار نیکست که هر دوی اینها ما را به یک مینا میرسانند، مینایی یگانه.

مینا از دانشجویان تیزهوش دانشگاه «اوشنر دانا» از استاد پرسید: این چه مینای یگانه‌ایست که هم آگاهی فراترست و هم گاه فراتر؟ 

«هوشیار کامیار» از استادان جوان دانشگاه بشمار میرفت. در بیست سالگی از استادیاری رشته فرزان به پایه کنونی رسیده بود و اکنون یکسال از آنزمان میگذشت. پیشانی بلندی چون اندامش داشت گرچه بسیار باریک و استخوانی بود. درست مانند شاگردش مینا. با اینهمه مینا موهای کوتاهی داشت و او بلند، چشمانش درشت و میشی بود و او ژرف و سیاه.

چند گام برداشت و به نمایشگر سه‌بَری میان دانشجویان چشم دوخت. آنگاه گفت فراگاه را بنمانمایه‌ها و نمودارهای رنگین و رنگارنگ هوش‌ربایی هماهنگ آهنگ گوش‌ربایی چون نماهنگ دلربایی پخش گشتندیکایک دانشجویان در اندیشه فرو رفته بودند که ناگه استاد گفت خاموش. هوشیار سپس از دانشجویان خواست چشمیهایشان را بزنند. در میان دانشجویان چشمهای برجسته مینا بدون چشمیها همچنان پرسش‌انگیز و پرمینا مینمود. پیش از اینکه چشمیهایش را بزند هوشیار چشمکی هشیار و مینادار به او زد. به این نشانه که بزودی پاسخ خواهی یافتاستاد از دانشجویان خواست چشمیهایشان را روشن نمایند. یکی از دانشجویان زیرلب گفت چشممان روشن. ناگهان همه زدند زیر خنده. استاد کامیار هم لبخندی زد و گفت چشمیهایتان روشنهمه انگار به جهانهای دلپسندشان میرفتند. برای کسی روشن نبود دیگری در کدام جهانست. هیچکس شاید به این نمی‌اندیشید که دیگری کجاست و چه میپندارددانشجویان همگی خوش بودند. دستکم اینگونه پیدا بود. هوشیار آرام گفت: فراگاهاکنون همه مانند هم میدیدند و میشنیدند و میبوییدند و میچشیدند و چه بسا می‌اندیشیدند.  فراگاه اروندی شگفت‌آورست. یگانگاه است. سهش یگانگی

چندی گذشت و چنین میمانست که انگار که نیستی چو هستی خوش باش. استاد و دانشجویان در یکجا بودند. پنداشتشان پیوسته بود. اگر نه سراپا دستکم کمابیش. هوشیار ناخودآگاه گفت خودآگاه و یکهو همه بخود آمدند. 

مینا چشمیهایش را از چهره برداشت، برخاست و بسوی هوشیار گام برداشت. استاد جوان ایستاده نزدیک شدن دانشجویش را مینگریست. میدانست چه میخواهد بگوید. انگار اندیشه‌اش را میخواند. روبروی استاد ایستاد. چشمان درشتش میدرخشید. لبان سرخ و برآمده‌اش گشوده شد. 

- خب که چی.

استاد دستش را بسوی جایگاه شاگرد نشانه رفت. به این مینا که مینا برو بنشین سر جایت.

اندکی در ژرفای سیاهی چشمان استاد فرو رفت، ناگه رویش را برگرداند، آرام از استاد دور شد، رفت سر جایش نشست.

هوشیار لب به سخن گشود:‌

- فراگاه، گاهی است از آگاهی، دانایی بیکران،‌ خشنودی بی‌اندازه،‌ یگانگی همزمان با خودآگاهی یا خودآگاهی همراه با یگانگی و پیوستگی با سراسر جهان هستی. در فراگاهی است که زمان بیمیناست گرچه همه چیز پرمیناست. گذشته و اکنون و آینده یکی است و همزمان هر یک در دسترس است. فراگاه همان مینوست. جهان مینوی.

 

مینا برخاست و بیپروا پرخاش نمود:

- چراگاه چه!؟

دانشجویان باز شگفتزده مینا و استاد را نگریستند.

استاد ایستاده و درمانده ماند. هرچه میگرد و مینمود انگار نمیگرد و نمینمود. در اندیشه بود که چه واکنش نشان دهد که ناگاه در باز و دو چشم درخشان نمایان گشت.

- درود، مینو هستم.

نگاههای کنجکاو دانشجویان از یکسو به دختر جوان و از سوی دیگر به هوشیار دوخته میگشت.

هوشیار شیرجه رفت درون دریای آبی چشمان مینو. شاید هم پر گشود به اوج آسمان آبی چشمان مینو.

مینو همانند مینا مینمود گرچه چشمانی به رنگی دیگر و گیسوانی بلند تا کمر داشت. گیسوانی که کمندش در یک چشم بهم زدن دل کامیار را ربود.

استاد یک آن بخود آمد، لبخندی زد و درود گفت و سپس مینو را فراخواند:

- بفرمایید.

مینو که مایه خوشبوی شاداب و دلرُبایش سرتاسر گنجایش سرای روانشناسی دانشگاه را آگنده گرده بود،‌ بسوی مینا که همچنان برخاسته ایستاده بود رو نمود و با آوایی دلکش گفت:

- با خواهرم کار داشتم.

هوشیار میان دو خواهر سری تکان داد و گفت:

- خواهش میکنم بفرمایید.

مینا سرش را پایین انداخت و یکراست بسوی مینو گام برداشت. نگاههای دانشجویان پی یکایک گامهای مینا با موزه سپید پاشنه بلندش کشیده گشتاستاد نتوانست نپرسد که آیا آنها همزادند و همینکه مینا به مینو نزدیک میشد اینرا پرسید. هر دو در یک آن رو به هوشیار نمودند و همزمان آری پاسخ گفتند.

هوشیار رو به دانشجویان نمود و فرجام نشست آنروز را بازگفت.

دانشجویان یکی یکی برخاستند و از سرای استاد برون رفتند. هوشیار پشت میزش نشست، چشمانش را بست و در اندیشه فرو رفت. میکوشید به فراگاه برود هرچند نمیتوانست. دلش تپش بالایی یافته بود. چشمانش را باز نمود و پیرامون خود را نگریست. تنها بود. تنهای تنها. نه مینایی بود نه مینویی. سر بالا برد، چشمان بست، دمی ژرف برآورد، در سینه نگاهداشت، پنداری فراگاه رهآورد. مینو مینمود،‌ مینا مینمایاند.

مینا و مینو گرم گفتگو شاد و خندان به سرای استاد بازگشتند. انگار پرسشهایی داشتند گرچه هوشیاری نیافتند.

مینا یافته یا مینو رفته بود کس نمیدانست.

(۵ آبان ۲۵۷۳)