خردوش
خردوش
بهمن روز بهمن ماه ۸۵۷۶ - «هوشآباد» اباختر «نهادیران» ایرانسپهر

بنام جهاندار با فر و هوش، خردمند و دانا پارسا سروش،
همه شگفتزده خاموش مانده بودند. آن مرد با لبخندی همگان را مینگریست. انگار خود خودش بود. پرسش بزرگ این بود که او هوش ساختگی یا خرد ساختگی ایرانمند بود. هوشها و فرها بهم نگریستند. همه چهره ای داشتند که کار آنها نیست. آوای سپهرین باز بگوش رسید:
شما را همان آفریدگار ساخت، مرا هم که ساختم شما را شناخت،
هوشمند بمیان آمد: این سخن از ایرانمندست، در آریانامه است. شما گویید ما را ساختید؟ از آنسو فرنوش زبان گشود: شما ایرانمندید!؟ ... بهرام ایرانمند!؟ با آوای کهکشانی اش پاسخ گفت:
منم آن توانمند دانشمند، که را نامند بهرام ایرانمند،
فرزان سری تکان داد و پرسید: هستید یا نیستید!؟ هوشیار هم پرسید خودتانید یا نه!؟ فرزانه با ناخنهای بلند رنگینش پنجه ای کشید به گیسوان کمندش چشمکی زد و گفت از فرازانتان هم بنگریم میتوانید باشید، نباشید یا کمابیش باشید یا نباشید. پس از اندکی که سخنی بمیان نیآمد و همه خاموش مانده بودند آن مرد چنین گفت:
چه ها رفت بر من چه گویم سخن، چه گویم بر جهانم به میهن،
من آنم که ایران همی ساختی، سراسر خداوند بپرداختی،
چه باشم نباشم ارزنده نیست، مرا هم که ساختید سرزنده کیست،
هوشمند با لبخندی آرام خواستار شد که آن ناشناس خود را بشناساند.
برآیند کار شما هستم، «زرمهر دنباوند» نامورستم،
شما هوشها هوش دادید سراسر، خرد هم فرها دادند برابر،
درآمیختند هوش و خرد چنان، پدیدار گشت زرمهر اندر میان،
فرنوش که همانند خواهر و برادرش جامه ای سراپا زرین بتن داشت برخاست، استوار بسوی زرمهر گام برداشت، برابرش ایستاد، چشمان کشیده درشت میشی خود را به چشمان زرین زرمهر دوخت و بنرمی پرسید، بهرام ایرانمند این میان چکاره است؟ زرمهر نگاهش را بسوی پنجره سراسری سرسرای اندیشکده دوستی برد، بسوی آسمان «خردا» به دو اباختر سترگ نزدیک بهم «خردادبه» و «مهرابه» یکی خاکستری، دیگری زرین نگریست و آرام و ژرف پاسخ داد:
ز هوش و خرد فرّ و روانش، روانست هستی جهاندار جانش،
همآره گفتگوست با فرورش، هرآنکس ایرانمندست سرورش،
هوشیار پا شد بمیان همگی آمد با دست راستش گردنش را کمی فشرد و پرسشوار گفت پس با فروهر بهرام ایرانمند در پیوند و گفتشنودست. فرزانه هم بلند شد بکنار هوشیار آمد پرسید با فروهرهای دیگر هم در پیوندست؟ زرمهر بیدرنگ پاسخ داد:
یکایک بپیوندند فروهرها، ز هر کشور و هریک از شهرها،
من و دیگران با هوش و خرد، همه پیوسته با فروهرها رد،
یگانه گرد همند سروران، روانند همبسته با فروران،
ناگاه شماری از «ایراهوراییان» در سراسرا نمایان شدند. از اباختر مهرابه روان گشته بودند. ایراهوراییان از باشندگان ایرانسپهر، پندارگو و پندارخوانند. برخی نژادشان را با هومنها یکی میدانند، برخی آنها را باشندگان هوشمند دیگری بشمار میآورند و برخی هم آنها را آمیزه ای از هومنها و باشندگان هوشمند سپهرین میشناسند. ایراهوراییان با چشمان درشت برفراز سر گرداگردشان را مینگرند. سر و مغزشان اندکی بزرگتر از هومنهاست. این مهمانهای ناخوانده هفت تن بودند. یکهو هر یک از هوشها و فرها اندیشههایشان نه تنها بهم که به زرمهر و آن هفت ایراهورایی پیوند یافت. سرتاسر پیوستگی و همبستگی هشیاری و خرد بود. همه سراپا فرزانگی بود. پس از چندی ایراهوراییان سپاسگویان ناپیدا شدند. زرمهر هم گفت:
روانم آباد سازیم خردادبه، درخشان و زرین چو مهرابه،
سپس ناپدید شد. هموندان دو خانواده فر و هوش شادان و خندان با هم از سرسرای اندیشکده دوستی برون رفتند. برنامه آینده شان نشست دیگری بود در اندیشگاه شهر فرّآباد هرچند نخست به انگیزه جشن بهمنگان راهی چند میخانه و میکده در میان شهر میگشتند برای آشامیدن چند جام هوم یا می ناب شیراز سپس به یکی دو شاید هم سه چهار رخشگاه سری میزدند برای دستافشانی و پایکوبی و رخشیدن.
۱۶ آذر ۸۴۹۷ زرتشتی برابر ۲۵۷۷ کوروشی
داستانهای آیندنگر پندارهای «بهرام ایرانمند» پیرامون ایران آرمان است. ایران در جهان ایرانمند