گروه بغتا
گروه بغتا

شهبد، فرناز، سیامک، سوزان و سپیده روی دستگاه نوین و شگرفی کار میکردند. بگونه میانگین نزدیک نیم روز از هر شبانروز را در آزمایشگاه و پیرامون دستگاه نوینشان سپری مینمودند. برنامه این گروه پژوهشی دستیابی به شیوه ای بود که داده ها را از راه موجهای ویژه ای به بخش بایگانی مغز هومن سرازیر سازند. برای نمونه یک هومن میتوانست در زمان کوتاهی دانستنیهای یک دفتر بزرگ را در اندیشه خود بیاد بسپارد. میشود گفت برنامه بزرگ و شکوهمندی برای هومنها بود. این گروه پژوهشی که خود را « بغتا » مینامید بامداد هفتم بهمن ماه سال ۸۵۸۸ آماده انجام نخستین آزمایش خود شد. کار ساخت دستگاه که چهار سال بدرازا کشیده بود و « آگاهگاه » خوانده میشد در پژوهشکده « مزدا » در دامغان سازمان داده شده بود. ۵:۳۵ پگاه هفتم بهمن ماه ۸۵۸۸ سیامک بدرون آزمایشگاه گام نهاد. اندکی پس از او سپیده از راه رسید و در پی او سوزان، شهبد و فرناز فرا رسیدند. سیامک نگاهی به تک تک هموندان گروه انداخت و سپس روی یکی از چارپایه های آبی رنگ آزمایشگاه نشست. سپیده با گفتن واژه روشن داتا را بکار انداخت و آنگاه آمادگی آنرا برای انجام آزمایش جویا شد. داتا به پرسش سپیده پاسخ آری داد و افزود سراسر داده پردازی گروه بایگانی و برای بهرمندی آماده است. فرناز که همیشه بدون روپوش کار مینمود و همواره با پوشاک نیکپسند نمایان میگشت روبروی سیامک بر چارپایه نشست و پرسش خود را از داتا بازگو کرد. پرسشی که بیشتر رنگ بازرسی داشت.
- فرنامهای داده پردازی دهم دیماه ۸۵۸۸ گروه بغتا را آشکار کن.
داتا درجا پاسخ داد :
- شاهنامه فردوسی، شاهنامه نوبخت، زراتشت نامه، بهمن نامه، بهمن یشت.
همزمان با نام بردن این نامه های کهن، داتا نماهایی از این نسکها را بگونه سه بَری و برجسته پیش چشم هموندان گروه جای میداد. شهبد با ناپدیدشدن نگاره بهمن یشت در میان هموندان گروه نمایان گشت و از آنان درخواست نمود تا نخستین آزمایشگر آگاهگاه گردد. سوزان بسویش آمد و پیشنهادش را نپذیرفت. سیامک از روی چارپایه برخاست و به آنان نزدیک شد. نگاهی به چشمان درشت و آبی سپیده انداخت و همین بس بود تا سپیده رو سوی داتا بیاندازد و رای آنرا در اینباره جویا شود. داتا هم از هموندان گروه پژوهشی پرسید :
- کدامیک از شما خواهانید که نخستین آزمایشگر گردید؟
شهبد و سوزان آمادگی خود را به آگاهی رساندند.
- بسیار خب پس دو نامزد داریم شهبد و سوزان.
داتا سخن خود را پی گرفت:
- اینک از هر یک از شما سه پرسش دانستنیهای همگانی خواهم نمود تا دریابیم کدامیک از شما شایستگی بیشتری دارید که نخستین آزمایشگر باشید.
سپیده پنجه هایش را در گیسوان پرچین و کمندش فرو برد و آهی کشید. سیامک در واکنش به سخن داتا پوزخندی زد و پرسید:
- برای من و بگمانم دیگران بدرستی آشکار نیست که این خرده آزمون چه چیزی را روشن مینماید!؟
- اندکی بایستید دوستان. بزودی همه چیز روشن خواهد شد همانگونه که سپیده مرا روشن نمود.
داتا پس از این سخن زد زیر خنده. هموندان گروه پژوهشی اندکی به یکدیگر نگریستند و خاموش ماندند. براستی داتا با این خرده آزمون چه چیزی را میخواست نشان دهد. گذشته از این پاسخدادن به سه پرسش داتا چه پیوندی میتوانست با شایستگی نخستین آزمایشگر آگاهگاه داشته باشد!؟ در اینجا باید بگویم من که در آنجا در آزمایشگاه بودم و همه چیز را دیدم هنگام نوشتن این داستان افسوس خوردم که در سال ۸۵۸۸ زنده نخواهم بود مگر اینکه داروی جوانی یافته و ساخته گردد. پیش از آنکه داتا پرسشهایش را بازگو کند بناگاه در آزمایشگاه گشوده شد و سه باشنده سپهرین بدرون آمدند. همه شگفتزده شدند. هموندان گروه اگر پژوهشگر نبودند شاید از ترس بیهوش میگشتند. زیستوران سپهرین به هموندان گروه و پیرامونشان مینگریستند. در یک نگاه گذرا بسان هومنها بودند هرچند در نگاهی ژرف میشد دریافت که چهره و اندامی سراپا دگرگونه از هومنها دارند. چشمهایشان بسیار درشت بود. سری باریک و کشیده داشتند و هیچ مویی بر سر و سیمایشان بچشم نمیخورد. اندامشان هم باریک و کشیده بود درست مانند سرشان و رنگ پوستشان خاکستری گراینده به آبی بود. آنچه بسیار شگفتآور بود چشمهایشان بود که که همانند چشمهای خزندگان بود. هر سه جامه هایی بلند و بنفشرنگ بتن داشتند. داتا رشته اندیشه ها و پندارهای همگان را ناگهان از هم گسست و گفت:
- هوشمندان اَباختر « ایراهورا » درود بر شما.
آنها هر سه پاسخ دادند:
- درود ما را بپذیرید.
سیامک به هوشمندان سپهرین نزدیک شد و با کنجکاوی ژرفی سراپای آنها را ورانداز نمود. سپیده با آوای خوشآهنگ خویش به پیشوازشان رفت:
- به زمین خوشآمدید.
شهبد هم به آنان خوشآمد گفت و آمدنشان به ایران را نیکو دانست. سوزان این مژده را به آگاهی میهمانان ناخوانده سپهرین رساند:
- ایران از شما بگرمی پذیرایی مینماید.
فرناز مات و آرام ایستاده بود و دیدار با هوشمندان ایراهورایی برایش همانند یک خواب سنگین بود چرا که دانشمندان سالها کوشیده بودند این باشندگان را بیابند و ناکام مانده بودند. باشندگان سپهرین هوشمند دیگر نیز در این کوشش پیگیر نتوانسته بودند راهگشای هومنها باشند. داتا در این میان نگاره های اباختر ایراهورا را نشان میداد و آهنگهای آنجا را پخش میکرد. خدا میدانست که آن آهنگها را از کجا گیر آورده بود. در چنین گاهی که همه چیز ایستا شده بود باشنده سپهرین دست راستی پرسشی شگرف را بازگو کرد:
- کدامیک از شما دوست دارید به ایراهورا بیایید؟
سیامک بیدرنگ پاسخ داد من. فرناز دست راستش را آهسته بالا برد و سپیده از دستگاه دیواری آزمایشگاه خواست هشت تا نوشیدنی گل گاوزبان آماده سازد. سوزان و شهبد بسوی دستگاه رفتند. شهبد از دستگاه دیواری خوراکسازی درخواست دو بسته شیرینی نان نخودچی نمود. نوشابه های گل گاوزبان که با آب لیمو آمیخته گردیده بودند رنگ سرخ دلپذیری داشتند. سوزان از کنار دستگاه خوراکسازی دو سینی برداشت و یکی را به شهبد داد. هوشمندان ایراهورایی آرام و خاموش ایستاده بودند. داتا همچنان چشمندازها و نگاره های ایراهورا را نشان میداد و آهنگهای آن شهریاری را پخش میکرد. سیامک و فرناز و سپیده چشمبراه پذیرایی سوزان و شهبد از میهمانان سرزده سپهرین بودند. سوزان با سینی خویش که چهار نوشابه گل گاوزبان و یک بسته شیرینی نان نخودچی روی آن جای داشت بپذیرایی از باشندگان ایراهورایی شتافت. پشتسر سوزان شهبد هم با سینی خویش روانه پذیرایی از یاران گروه پژوهشی گشت. سوزان براستی که یک شیردختر بود. با شیرینی و آشامیدنی بپیشواز باشندگان ایراهورایی رفت و از مهمانان پذیرایی نیکویی نمود. آنها هم دست وی را رد نکردند و همراه با نوشابه خویش چند نان نخودچی برداشتند و پس از سپاسگویی سرگرم خوردن و نوشیدن شدند. در آنسوی آزمایشگاه هم هموندان گروه نوشابه بدست ایستاده بودند و باشندگان شگفتآور ایراهورایی را مینگریستند. آنها از اینرو شگفت انگیز بودند که تیزهوشترین و مهربانترین باشندگان سپهرین بشمار میآمدند. آوازه ایراهوراییان در سراسر کیهان پیچیده بود. همه باشندگان سپهرین در جستجوی آنها بودند. همه میخواستند همانند آنها باشند و از آنان پیروی نمایند. فرهنگ پیشرفته و شهریوری ایراهورا بسان گوهری بیمانند و یافت نشدنی در کیهان میمانست. همینگونه که همه سرگرم خوردن و آشامیدن بودند و همزمان به یکدیگر نیز نگاه میکردند سیامک به پیش آمد و گفت:
- اگر دوست دارید خوراک ایرانی برایتان سفارش میدهیم.
ایراهوراییان پاسخ دادند که این میهمان نوازی بسیار نیکوست و سپاسگزارند. سیامک با لبخند پرسید:
- کدام خوراک یا خورش ایرانی را دوست دارید دوستان؟
از آن سه ایراهورایی یکی درخواست مرغ ترش یا آنگونه که گفت « مرغ سبزی » کرد، یکی دیگر درخواست ته چین نمود و آن دیگری آش رشته خواست. سپیده به دستگاه خوراکسازی فرمانهای بایسته را داد. در پی این درخواستها داتا زمان را بجا دانست و از ایراهوراییان خواستار گردید که هریک پرسشی از سوزان و شهبد بنمایند و دانستنیهای آنان را بیازمایند. ایراهورایی میانی در واکنش به پیشنهاد داتا نخستین پرسش را بازگو کرد:
- شهریاری ایراهورا از چند اَباختر پیکر یافته است؟
پاسخ شهبد هفده اباختر بود و پاسخ سوزان بیست. داتا خندید و گفت پاسخ هردویتان نادرست بود. پاسخ درست بیست و یک اباختر است. ایراهورایی دست راستی پرسش دوم را چنین بازگو نمود:
- کدامیک از شما دوست دارید به ایراهورا بیایید؟
هم سوزان گفت من و هم شهبد. سیامک و فرناز هم زیرلب چیزی گفتند. انگار که آنها هم خودشان را نامزد پیمایش به ایراهورا نموده بودند. داتا گرد خودش میچرخید و نشان میداد که شادمانست تا اینکه ایراهورایی دست چپی پرسش سوم را بازگو ساخت.
- اگر داتا را به ایراهورا ببریم چه میکنید؟
هموندان گروه پژوهشی بغتا اندکی یکدیگر را نگریستند. همه کوششها و فرآیندهای آزمایشی و پژوهشی آنان در داتا بایگانی شده بود. با نبودن داتا آنها میبایست همه این روند پژوهشی را از گام نخست دوباره آغاز میکردند. شهبد دستی به سرش و آهی از ته دل کشید و گفت:
- گمان نمیکنم چنین کنید.
سپس رو به ایراهوراییان نمود و افزود:
- هرچند اگر به داتای ما نیاز دارید بفرمایید میتوانید ببریدش تنها باید بدانید که ما بایست این روند آزمایشی و پژوهشی جانفرسا را از نو آغاز کنیم.
سوزان که دید پاسخ شهبد پایان یافته بمیان یارانش رفت و همینگونه که به داتا نگاه میکرد پاسخ خویش را بازگو نمود:
- درست است که ما ناگزیر خواهیم بود کارمان را دوباره از پله نخست پیگیریم با اینهمه سرافرازی بزرگی خواهد بود چون در سراسر کیهان همه هوشمندان و باشندگان به یکدیگر گزارش خواهند داد که شهریوری نام آور و بزرگ ایراهورا نیازمند دانش پیشرفته شهریوری ایران گشته است. بفرمایید اگر دوست دارید داتا را میتوانید با خودتان ببرید.
اینجا داتا آمد توی سخن سوزان و برافروخته گفت:
- نمیدانم چرا دیگران دارند جای من سخن میگویند. مگر من سر کوچه افتاده ام که دارید اینجوری سر من داد و ستد میکنید. مگر من خودم دارای اندیشه و رای نیستم. یکی از بزرگترین برنامه ریزیهای پیشرفت هوش و اندیشه در اندرون من بایگانی است.
همینکه داتا اینرا گفت ایراهورایی میانی سرش را پایین انداخت و داستان شگرفی را بازگو کرد:
- سه هزار سال پیش تنی چند از دانشمندان ما راهکار نوین و بسیار پیشرفته ای برای فراگیری آنی دانستنیها یافتند که در یک نگاه بسیار نیکو و ارزشمند مینمود هرچند پیآمدهای بی اندازه هراس آوری با خود همراه داشت.
ایراهورایی دست چپی گفتار یارش را چنین پیش برد:
- شیوه نوین یادگیری آنی گروه گسترده و انبوهی را به بیماریهای روانی دچار کرد و پیشآمدهای ناگوار و دردآوری را ببار آورد تا جاییکه شهریگری ما پس از گذشت یک هزاره تیره و تار خود را از پرتگاه نیستی بالا کشید و از آنپس روند درست زندگی پیگیری گشت.
ایراهورایی دست راستی این گزارش را چنین پایان داد:
- بما گفته اند در آنزمان که دانشمندان ما دستگاه یادگیری آنی را ساختند روز چند هوشمند گیهانی در برابر آنها پدیدار شدند و کوشش کردند آنان را از آزمایش دستگاه بازدارند. دریغا که هیچیک از دانشمندان ما به پندشان گوش فرا ندادند.
سپیده خوراکهای سفارشی ایراهوراییان را نزدشان برد و بدستشان داد. براستی که او هم یک شیردختر بود. ایراهوراییان با چهره هایی اندوهگین خدانگهدار گفتند. سیامک پرسید:
- مگر خوراکهایتان را نمیخورید؟
یکی از ایراهوراییان که درست ندانستم کدامیک بود گفت:
- خوردن اینها در ایراهورا خوشایندست.
هر سه ناپدید شدند. هموندان گروه پژوهشی خود را تنها یافتند. اندکی گیج شده بودند. نمیدانستند گام پسین کدامست. داتا ناگهان نماهایی از نامه های کهن را بگونه برجسته و سِبَری نشان داد. انگار میخواست وانمود کند برای آزمایش آگاهگاه آماده است. همینگونه هم بود. پس از نمایش نگاره بهمن یشت داتا نام آزمایشگر برگزیده را بازگو کرد:
- سپیده این تو هستی که نخستین آزمایشگر آگاهگاه خواهی گشت.
سوزان و شهبد شگفت زده به یکدیگر نگریستند و رای داتا را یک شوخی پنداشتند هرچند پیش از اینکه دریابند سخن داتا رای فرجامین بوده است سپیده با گفتن واژه خاموش داتا را از کار انداخت. در یک آن همه آسوده شدند. سراسر آزمایشگاه پژوهشکده « مزدا » در دامغان آرام گشت. روشن نبود زمان چیست. کسی به آن نمی اندیشید. گمان میکنم همان هفتم بهمن ماه ۸۵۸۸ بود.
( چهارشنبه ۱۹ آذرماه ۸۴۷۷ زرتشتی )
داستانهای آیندنگر پندارهای «بهرام ایرانمند» پیرامون ایران آرمان است. ایران در جهان ایرانمند