هفتاب

 هفتاب نام اَباختری است بسان بهشت. آنها که پردیس را باور ندارند اگر سری به آن اباختر بزنند و نیکیهایش را از نزدیک دریابند در یک آن هر گونه دودلی خود را درباره هستی بهشت کنار خواهند نهاد. هفتاب یکی از اباختران گردشگاهی ایرانسپهر است با آرمانشهرهای بسیار. اباختر بزرگی نیست، خُرد هم نیست. در اندازه ای است که در سده نود و پنجم زرتشتی روزانه پذیرای ده به توان ده میهمان و کیهانگرد ایرانی و انیرانی است. هفتاب که در سامانه ای با هفت خورشید بزرگ و خُرد جای دارد هرگز شب ندارد. پاییز و زمستانی هم آنجا در کار نیست. سالش برابرست با بیست ماه که از آن ده ماه بهار و ده ماه تابستان است. پنجاه شهر گوناگون و دیدنی بر اباختر هفتاب ساخته شده اند که هریک از پیشرفته ترین و شگفتآورترین سازوبرگهای دانشکاری برای آسایش و شادمانی میهمانها بهرمندند. هرکس که پا بر اباختر هفتاب گذارد آرزو میکند که برای همیشه در همانجا زندگی را بسر برد. آنجا سرزمین آرزوهاست و هرکس به خواسته های خود میرسد. در هفتاب پندارها میتوانند زنده گردند و براستی بپیوندند. شما اکنون چه آرزویی دارید؟ آرزویتان هرچه باشد در هفتاب برآوردنی است. آنچه در هفتاب فرمانرواست فرادانش و رازآرمان است. میپرسید ایندو چیستند؟ پاسخ آسان و کوتاهست.فرادانش، دانش برتر، والا و ناشناخته در زمینه ها و به توانهای بیشمارگان، بیاندازه ها و بیفرجامهاست. رازآرمان هم آرمانی است گران کششدار که با همه سادگی، فشرده و پیچیده است و از اندرونش بیپایانها پاسخگوی پرسشها و نیازهای بیشمار کیهانی و مینوی توانند بود. با اینکه فرادانش و رازآرمان پیوندی تنگاتنگ و ناگسستنی با یکدیگر دارند در جاهایی نیز میتوانند با همدیگر درگیر و شاخ بشاخ گردند. از شما چه پنهان آنچه در هفتاب برآورنده آرزوهاست همین هماهنگی فرادانش و رازآرمان است گرچه این شایندگی جای خود را دارد که چه بسا همه این گفته ها رونوشت آگهیها، فرادادها و پیامهای بازرگانی پیوستاران بزرگ جهانگردی بوده باشد. اینها آنچه اند که دیدم و بازگوییدم. اگر دوست دارید خودتان به هفتاب سری بزنید، در یک یا چند شهر و یا بخش آن بسر برید و از نزدیک گزارش دیدارتان را به بنگارید تا این داستان روشنتر گردد. « کارن » در اینجا به نگاشته خود در رایانه پایان داد و جام جهان نمایش را فراخواند. نگاهش را ناخودآگاه بسوی گاهنامه روی میزش دوخت. هرمز روز فروردین ماه سال ۸۴۹۶ زرتشتی بود. یکم فروردین ماه بود و نوروز و سال نو درست در همان آن فرا رسید. سال ۸۴۹۷ آغاز گردیده بود. بیدرنگ گفت ایستگاه یک. آهنگ ویژه نوروزی با همراهی گروه بزرگی از خوانندگان و نوازندگان برجسته کشور پخش میگردید و همزمان شماره ۸۴۹۷ نشانگر آغاز سال نو چشمکزنان بچشم میخورد. کارن سپس گفت ایستگاه دو. نماهای زنده و گوناگون جشن و شادی مردم در پایتخت و شهرهای سراسر کشور همزمان بگونه چندبَری پخش میگردید. کارن اندکی نگریست و گفت ایستگاه سه. چهره های سرشناس فرهنگی، هنری و پژوهشی کشور میهمانهای برنامه نوروزی ایستگاه سه بودند. ایستگاه چهار آهنگ شاد و شورانگیزی پخش مینمود. ایستگاه پنج رویدادهای ایران و جهان را به آگاهی میرساند. ایستگاه شش نمایش سرگرم کننده و خنده آوری داشت. کارن اندکی به نمایش نگاه کرد. کمی خندید، دید و شنید ایستگاه هفت پیام میدهد پیکار پایانی شترنگ قهرمانی جهان در پکن هم اکنون زنده. کارن یکهو فرو رفت در ایستگاه هفت. کمی به آرایش نیروهای استادان بزرگ ایران و هند نگریست و پیکار را در پندارش بررسید. بازی برابر بود. زیرلب گفت : هشت پیکار برابر پی در پی، ها! از ایستگاه هشت ناخواسته گذشت و به ایستگاه نُه رسید. همینگونه ایستگاهها را پیاپی میگذراند. خدا میداند چند ایستگاه بود. سرانجام خسته شد و گفت خاموش. جام جهان نما بسته شد. از همه کارهایش بیزار شده بود. هیچیک از کوششهایش فرآیندی در پی نداشت. رفت روی تختش دراز کشید. میخواست به هفتاب بازگردد. راه درازی در پیش نداشت. تنها میبایست چند گام تا جایگاه « زروانوند » بردارد. 

زروانوند راه جابجایی او به هفتاب بود و کارن را در یک چشم بهم زدن به سال ۹۴۹۷، یکهزار سال آینده یا هر سال دیگری که میخواست میفرستاد. کارن دودل بود و نمیدانست چکار کند. او هنگام سپری کردن آسودماه خود در هفتاب آرزو کرده بود به یکهزار سال پیش سری بزند. اینک خواستار بود که پس از بازگشت به هفتاب آرزوی دیگر خود را که رهسپاری به یکهزار سال آینده بود به انجام رساند. کارن ده روزی بود که در کرمان بسر میبرد. بخانه ای فرستاده شده بود که دربردارنده پیشرفته ترین دستگاههای دانشکار بود. خود کارن جوان بیست ساله ای بود. چهره ای دوستانه و سری پرشور داشت. هر سال آسودماه خود را در هفتاب میگذراند و به مرزهای ناشناخته راه می یافت. اینکه چرا از پیمایش خود به یکهزار سال پیش خسته شده بود یکنواختی آروینش از پیمایش به آن زمان بود. چیز نویی نمی یافت. آنچه را که با آن برخورد میکرد کمابیش در زمان خود از آنها آگاهی یافته بود. تنها چند روز نخست برایش تازگی داشتند. آنهم از اینرو که با دختری نیکو آشنا گشته بود و هر روز با او دیدار داشت. اکنون که نوروز بود دیگر او در کنارش نبود. نمیدانید با دختر بیچاره چه کرده بود. او را فرستاده بود به زمان خودش و به یکی از آرمانشهرهای هفتاب. دختر خورشیدچهر که آفتاب نام داشت هفده ساله بود و پس از آشنایی با کارن سخنان او را با جان و دل پذیرفته و بخواست او تن داده بود. میپرسید چرا خود کارن همراه آفتاب به هفتاب و زمان خودش بازنگشت؟ پرسش خوبی است. کارن به آفتاب گفته بود چنانچه آرزو کند او را به سرزمین آرزوها میفرستد. سرزمین آرزوها هرچند از دیدگاه آفتاب مینای دیگری داشت. او میپنداشت کارن با این پیشنهاد آرمانی از راز مهر خود پرده برداشته و بگونه ای میخواسته بگوید که خواهان پیوند زناشویی با اوست. اگرچه پنداشت آفتاب آنچنان هم نادرست نبود. آنچه کارن در پی آن بود آزمایش آفتاب بود. اینکه اگر او را به هفتاب بفرستد او در آنجا چه آرزویی خواهد نمود؟ آیا آرزوی داشتن او را خواهد کرد؟ آیا آرزو خواهد نمود که کارن را میخواهد و تنها کارن را و آنهم با فریاد؟ انگار آنچه خواست و آرزوی کارن بود برآورده نمیشد. از سویی آفتاب هنگامیکه ناهمسانی سخن کارن را با چگونگی فراگرد تازه خود که به آن فرستاده شده بود دریافت به چند و چون مهر میان خود و کارن ناباور گشت. آیا میتوانید بپندارید که زندگی در هزاره ای پیش یا پس تا چه اندازه سخت و دردسرآفرین میتواند گردد؟ اگر به هزار سال پیش یا یکهزار سال آینده فرستاده میگشتید به پشتوانه دانسته ها و با نگرش به اروندهای زمان خودتان در آن هنگامه چکار میکردید؟ پنداشتش چه بسا از توان اندیشه مان برون باشد. کوتاه سخن، دشواریهای دوستی و مهرورزی کارن و آفتاب یکی دو تا نبود. اینرا کارن خوب میدانست. تنها امیدوار بود که اگر آفتاب با آرزوی خود در هفتاب آرزوی او را هم برآورده سازد هنگامیکه با یکدیگر دیدار مینمایند مهرشان و پیوندشان بگستردگی یکهزاره پشتوانه خواهد داشت و این چه نیکو میتواند باشد. آشنایی و دوستی او با آفتاب در اندک زمانی انجام یافته بود و کارن با گذشت چند روز به او دلبستگی پیدا کرده بود. آفتاب هم که سراپا شیفته او گشته بود. پس چرا پس از گذشت چند روز هیچ نشانی از درستی و پاکی این مهر دریافت نشده بود. اگرچه در درون این مهر هم برای کارن و هم برای آفتاب بس تپنده و پرتوان بود. کارن از روی تختش برخاست. میخواست به هفتاب و زمان خود بازگردد. تنها چند گام تا جایگاه زروانوند پیوند او را با زمان خویش پدیدار میساخت. کارن آن چند گام را برداشت. به رای پایانی خود رسیده بود. بایست بازمیگشت. هنگامیکه در جایگاه زروانوند ایستاد آرزویش یکچیز بود، دیدار دوباره آفتاب. سیمای آفتاب درخشان و پرفروغ بسان خورشید بود. گیسوان زرین و بلندش چون گندمزاری پربار یکدست و انبوه بود. چشمانش چون آوایش کِشنده و کُشنده بود. اندامی مانند فرشتگان داشت. مهربان و خردمند و نیکپوش بود. در جایگاه زروانوند کارن بیاد گمشده خود بود. آیا میتوانست دگرباره او را پیدا کند؟ تا آنجا که میدانست یافتن آفتاب کار ساده ای نمیتوانست باشد. دیری نپایید و کارن به زمان خود و آرمانشهر « فراز » در اباختر هفتاب جابجا گردید. هنگامیکه از جایگاه زروانوند گام بر سرسرای خود نهاد نخستین چیزی که نگاهش را بسوی خود واداشت رخشندگی بیش از پیش هفتاب بود. کارن در ایوان را باز کرد و دریافت که دمای هوا نیز بسی بیش از گذشته فزونی یافته است. گاهنامه هشتم « وَشت ماه » سال ۹۴۹۷ را نشان میداد. اَباختر هفتاب در میانه بهار بسر میبرد. نزدیک پنج ماه از بهارش میگذشت. کارن شگفتزده گشت. نمیدانست چه شده که در اینهنگام از سال که خنکترین هوا سرشت هفتاب است چگونه داغترین هوا که از گرمترین روزهای تابستان هفتاب بس پُردماترست آب و هوای فرگردی این اباختر را دگرگون ساخته است. گفتم روزهای تابستان هفتاب. شاید این پرسش برایتان پیش بیاید در اباختری که شب ندارد چگونه یکروز را میشماریم. گردش هفتاب بگرد خود نزدیک دو شبانروز زمینی است. روز در هفتاب به دو بخش شناسایی میگردد. بخش نخست که برآمدن و فروغ « شهشید » بزرگترین خورشید هفتاب را دربردارد و بخش دوم که با درخشش شش خُردشید پیگیری میگردد. کارن همانگونه که ایستاده بود به سپهر نگریست. نه شهشید را دید و نه خردشیدها را. روشن نبود زمان و دما چیست. زمان و دما را جویا شد. آوای خوش زنانه ای زمان و دما را به آگاهی رساند. زمان ۱۰ و دما ۵۴ پایه بود. کارن به ایوان رفت. سراپای اندامش خوی کرده بود. از زمان میدانست که شهشید باید در سپهر باشد. از روی ایوان سرش را بسوی خاور چرخاند و نگاهش را به سپهر دوخت. شهشید اندکی بالاتر از بلندترین ساختمان شهر دیده میشد. کارن دو خورشید را نزدیک یکدیگر فروزنده دید. کنار شهشید خورشید نویی بچشم میخورد که پرتو روشنایی اش جان و تن کارن را نوازش میداد و گرمایش او را بسوی خود میخواند. آفتاب با فروغی بیمانند بر هفتاب رخشان بود.

    ۱۳ تیرماه ۸۴۷۶ برابر ۲۵۵۴ کوروشی 

( ویرایش این داستان و داستانهای پیشین در سال ۲۵۷۰ )