سرور سپیدجامگان
کیهانپیمای خورشیدنشان با شتابی یکهزار و هفتصد برابر نور پیشرفت یا میتوان گفت پسرفت. هنگامیکه به آنگاهی که میخواستند رسید چهار تن از آن بیرون آمدند. سه زن و یک مرد.
« فوژان ماه » فرمانده گروه بود و « مژگان تیر »، « پانتها پژوهش » و « شاهین امید » افسران برگزیده و دستچین شده این گروه بودند.
هوا تاریک بود و از لابلای درختان گروه بسیاری از مردم دیده میشدند که همگی جامه سپید بتن داشتند.
ناگاه دسته های مردم که انگار برای دیدن پدیده ای گرد هم آمده بودند پسرفتند. از میان مردم یک خرده ماه تابان آهسته بسوی ستارگان شب بالا رفت در سپهر اوج یافت و در جایگاهی برفراز مردم ایستاد. در زیر پرتو مهتابی این خرده ماه درفشهای سپید برافراشته و یکسره فریادهای هورا بدرگاه اهورا فرستاده گردیدند.
در میان مردم مردی که روبند داشت و چهره خود را پوشانده بود بپاخاست و گفت : " ما نور را بر تاریکی پیروز سازیم. سپندمینو بر انگره مینو چیره گردد. دین زرتشت اسپیتمان راستی در جهان گسترد. آزادگان از بند ستمکاران برهند."
سپیدجامگان فریاد برآوردند : " دادبه گواه بهزادان است. سردار سپیدجامگان دادخواه سردار سیاه جامگان است."
هنگامیکه « دادبه » به نهانگاه خود رفت چهار تن را در برابر خود دید.
سه زن و یک مرد. انگار از زمانی دیگر فرا رسیده بودند.
فوژان گام به پیش نهاد و گفت : " ما برای یاری شما آمده ایم. "
دادبه که در کنار پیکره ای زرین از آناهیتا ایستاده بود پرسید : " آیا شما فروهرها هستید ؟ "
شاهین لبخندی زد و پاسخ داد : " نه ما از دوردستها میاییم. "
مژگان دنباله سخن شاهین را گرفت و گفت : " ما از ایران آینده میاییم."
سردار سپیدجامگان یا آنگونه که برخی او را میخواندند پیام آور روبنددار سخنی نگفت و اندکی اندیشید. سپس به سیمای درخشان یکایک افسران گروه نگریست و گفت : " از آن ایران مرا گویید که این ایران ما جانش دگر پوسید."
پانتها دستگاهکی به کمر دادبه بست و تکمه سپیدرنگ آنرا به سردار سپیدجامگان نشان داد. آنگاه فوژان گفت : " فردا انیران بر شما میتازد. هر آن تکمه آبی را بفشارید نور میگردید به کیهانپیمای ما میپیوندید. "
افسران گروه سپس دادبه را بدرود گفتند و از نهانگاهش برون گشتند. فردای آنروز قشون عظیم خلیفه عباسی به سپیدجامگان تاخت.
پایداری پولادین سپیدجامگان رو به شکست بود. آنچه مأموران خلیفه بیش از هر چیز دیگر میخواستند سر بریده شده و بدون روبند سرور سپیدجامگان یا آنگونه که آنها او را میخواندند « المقنع » بود. خلیفه عباسی تاب نداشت تا بداند این رهبر شورشیان که پیام آور پشت پرده میخوانندش و خواب از چشم خلافت ربوده کیست.

رهبر سپیدجامگان اینرا بخوبی میدانست و از اینرو در همان نزدیکی چاه « نخشب » آتش فروزان و بزرگی برپا نمود با خویشان و پیروانش بدرود گفت.
پیام آور چهره پوش پیش از گام نهادن بدرون زبانه های بلند و سوزان آتش واپسین پیام خود را به سپیدجامگان بازگفت.
سیمای پرفروغ سرور سپیدجامگان از پشت روبند سیمینش چون ماه از پشت ابر میدرخشید. چشمان درشت و درخشان پیامبر ناشناس از پشت روبندش همگان را بسوی خود میخواند.
سرور سپیدجامگان سپهر آبی را نگریست سپس رو به رهروانش کرد و بآوایی بلند که پژواکش در سراسر دشتها و کوهها پیچید بانگ برآورد : " به زمین بازمیگردم."
سال ۸۴۷۲ زرتشتی برابر ۲۵۵۰ کوروشی
داستانهای آیندنگر پندارهای «بهرام ایرانمند» پیرامون ایران آرمان است. ایران در جهان ایرانمند